اجتماعی استان اصفهان تصاویر چندر رسانه حقوق بشر مرکزی یادداشت/مقاله/گفتگو/مصاحبه

تو خبرنگار نیستی!

دلنوشته ای به قلم فاطمه طایی

فاطمه طایی

پایگاه خبری احوال نیوز: دلنوشته ای به قلم فاطمه طایی

چِک… چِک…
این تنها صدایی ست که با جسارت سکوت تاریک خانه را درهم شکسته! ساعت از ۲ بامداد گذشته، تمام اعضای خانواده در خواب ناز هستند.
چند قدم دورتر از من مادرم خوابیده. نور کم رنگی از لامپ قرمز کوچکی که نقش شب خواب خانه را بازی می‌کند به صورتش می‌تابد، در سکوت این تنهایی با دقت چهره‌اش را واکاوی می‌کنم برای اولین بار خط‌های عمیق پیشانی‌اش را واضح تر می‌بینم ، چقدر شکسته و خسته شده ،مثل اینکه سال‌هاست خواب است .
می‌دانم بیشترین مسئولیت زندگی را من بر جسم خسته ی او تحمیل کرده ام‌،از اینکه نمی‌توانم مانند هر دختر دیگری در کارهای خانه به او کمک کنم از خودم خجالت می‌کشم.
سالهاست مادرم دستهایم،پاهایم و همدمم شده، بعضی روزها کمک می کند تا مرا در ویلچر بگذارد و در همه کارها کمک می کند ،آرزو می کنم قدرتی جادویی داشتم تا خود را به اندازه ی یک طفل کوچک و سبک وزن کنم تا دست‌های نازنین او کمتر آزرده شود.
با سختی خودم را در رختخواب جابجا می‌کنم، اما دستهایم که سالهاست اختیارشان را ندارم به پارچ آب کنار بالشتم می‌خورد و آب روی فرش قرمز دستباف قدیمی سالن می‌ریزد!
آبِ خیره سر! آرام زیر ناز بالشت کوچکم می‌خزد ‌! تکه‌های یخ را در زیر نور قرمز شب خواب کوچک که در پریز بالای سر مادرم وصل شده می ببینم .
دلم نمی‌آید مادرم را از خواب بیدار کنم. سرم را برای پیدا کردن موبایلم به اطراف می‌چرخانم .
ای وای …بدتر از این نمی‌شود! گوشی موبایلم روی اُپن آشپزخانه برای شارژ شدن به پریز برق وصل است!
می‌خواستم حداقل حال که خواب با چشمانم قهر کرده چند خبر آخر را در کانال خبری خودم “سمیرم آنلاین” بارگذاری کنم.
یکی از خبرها مهم‌تر بود و مربوط به شهادت کودکان غزه می شد.
هنوز صدای چِک چِک آب در سینک ظرفشویی برای خودش یک نت موسیقی یک دست ،اعصاب خردکن را می نوازد.

گردنم یخ کرد ،متوجه شدم بالشتم خیس آب است!
آرام از روی تشک غلط زدم و با هر زحمتی بود خودم را تا نیم متری مادرم رساندم.
چاره ایی نداشتم باید تا اذان صبح صبر می کردم!
صدایی شنیده شد؛ فکر کردم برادر سربازم از پادگان آمده .
اما نه … پدرام خواهر زاده ی پنج ساله ام بود. او بعضی وقت ها چند روز پدر و مادرش را در سمیرم تنها می‌گذارد و میهمان خانه ی ما می شود.
پدرام در حالیکه چشمهایش را با دست می مالید تلو تلو خوران به سمت مادرم آمد اما پایش به من گیر کرد و محکم روی شکمم افتاد.
خیلی درد داشت ! برای اینکه مادرم نترسد در خودم مچاله شدم.پدرام بدون توجه به من ، رفت و کنار مادرم خوابید.
این کار همیشگی او بود!
مادرم بدون اینکه چشمهایش را باز کند او را محکم در آغوش گرفت .
سردم شده بود اما نه به سردی آرزوهایم!
چاره ایی نداشتم باید دوباره تمام فیلم زندگیم از کودکی تا نوجوانی ، از نوجوانی تا جوانی از دانشگاه تا خبر نویسی و خبرنگاری را مرور می کردم.
موهایم خیس شده بود، نمی‌دانم از دست پارچ آب عصبانی بودم یا از دست خودم!
بالاخره زنگ ساعت برای خواندن نماز به صدا در آمد. مادرم غلطی زد و با دیدن من سراسیمه خودش را به من رساند،خیلی ترسیده بود اما من توضیح دادم که پارچ آب روی فرش ریخته و جای نگرانی نیست.
مادرم دستش را روی پیشانی ام گذاشت و گفت :
وای تب داری!

خلاصه …
من به خاطر این پارچ آب دردسر ساز،چندین روز در بستر بیماری افتادم و تبم پایین نمی آمد .
خیلی گریه کردم نه برای بیماریم! بلکه به خاطر اینکه خبر شهادت کودکان بیگناه غزه به دست صهیونیست های جنایتکار را به موقع در کانال “خبری سمیرم آنلاین” که به سختی به ۸ هزار K رسانده بودم نتوانستم به موقع بار گذاری کنم.
_دو هفته بعد ؛
یک‌نشست خبری برگزار شد ،به فردی که مسئول دعوت خبرنگاران بودم پیام دادم؛
چرا برای من دعوتنامه ایی نیامده!؟

پیام دادچون تو(خبرنگار نیستی!)…حرفی نزدم…

نشست خبری برگزار شد و من بدون اینکه حضور داشته باشم، خبرش را در کانال “سمیرم آنلاین” بارگذاری کردم! چرا که من با آنها خیلی تفاوت داشتم
” و حال بابت این تفاوت هرروز خدا را شاکرم!”

فاطمه طایی

انتهای پیام/*

نظرات
2 1 رای
Article Rating
اشتراک
اطلاع از
guest
0 Comments
بازخورد درون خطی
مشاهده همه نظرات
0
لطفا اگر نظری دارید برای ما ارسال کنید.x