عهد رضوی با راویوم ۲
حجت الاسلام دکتر علیرضا احمدی
مشاور عالی فدراسیون ترای اتلون کشور

دل من گم شد، اگر پیدا شد
بسپارید امانات رضا
و اگر از تپش افتاد دلم
ببریدش به ملاقات رضا
از رضا خواستهام تا شاید
بگذارد که غلامش بشوم
همه گفتند محال است ولی
دل خوشم من به محالات رضا..
حتما می پرسید چرا غلوّ می کنید آقای احمدی و چرا کلمات ناباب را در داستان های باب خود برای جذابیت داستانتان برای دوستانتان می افزایید و حظّ گفتار از کردار می برید !! راحَهُ النّفسِ تَرکُ ما لا یَعنیها
آسایش جان، در رها کردن بیهوده هاست.
( بحار الأنوار : ۷۴/۱۶۷/۳۲)
می بینید داستان واقعی من به دلتان نچسبیده وقت خودتون رو با ارزش بدونید و از کنار داستان من بگذر ،همین…
روز آخر که همان شنبه مصادف با شب شهادت آقا امام رضا علیه السلام بود و از خواب بیدار شدیم و صبحانه حلیمی را میل کردیم و وارد فاز آموزش امیربیانی شدیم با حضور استاد نظافت تا سفره دل به اهداف ما گره زند و از تجربیاتش بر ما بیفزاید که با خواب آلودگی و خستگی ما در هم تنیده شد و با وجود اینکه من نفهمیدم که آقای نظافت با آن زبان شیرین و خوش بیانش چه گفت ؟ توی دلم می گفتم ای کاش این استاد عزیز را شب دعوت می کردند تا بیشتر استفاده می کردیم که کلام آخری که به گوش هدیم من رسید فقط این بود که روابط خود با مردم را حسنه کنیم
بعد از سخنرانی آقا پریدم تو حموم و یه دوش سرد گرفتم که حال و هوام عوض بشه و خستگی تن ازم جدا بشه
چند دقیقه ای با بر و بچه ها کارگاه انتقال تجربیات و پیش به سوی حضرت یار بیشتر با این هدف داشتم حرکت می کردم که امروز امام رضا چه رزقی میخواد به ما بده ،این باز خودم تنهایی رفتم به سمت حرم آقا و با پای پیاده که آمده ام شاه پناهم بده رو زیر زبان زمزمه می کردم و قدم زنان خیابان های منتهی به حرم رو متر می کردم ،تا اینکه رسیدم به حرم آقا و سلام رو دادم و رفتم از قسمت باب الجواد داخل و اذن دخول…
همینطور با خودم زیر لب اشعار امام رضا رو زمزمه می کردم و پرسه های پُک داری بر اذهان خود می بافتم و نهیب دل را با صدای زمزمه ها صیقل می دادم که ناگهانی پیرزنی ۸۵ الی ۸۶ ساله مرا صدا کرد هی حاج آقا ،پسرم بیا جلو ،با لهجه کردی خود گفت پسرم رو پیدا نمی کنم میشه اعلام کنید صداش کنن گفتم حاج خانوم چند سالشه و اسم و فامیلش چیه که بگم امور گمشدگان اعلام کنن انتظار داشتم بگه ده ،دوازده سالشه و اسمش مثلا ماهان کوچولوست که گفت کاوه پسرمه ۵۲ سالشه ، با تعجب گفتم حاج خانوم بهش نمیاد گم شده باشه احتمالا رفته یه خریدی ، کاری ، خلاصه دستش بند شده می خواد بیاد سوپرایزت کنه ،دیدم شروع کرد به خندیدن و گفتم مادر پس صبر کن که میاد اگر دستوری نیست من برم خداحافظی کردم اومدم برم دیدم آقا کاوه رسید و سلام کرد و احوالپرسی و مادرش شروع به گله کرد و گفت حاج آقا رو می خواستم بفرستم برود امور گمشدگان ،آقا کاوه نه پایین گذاشت نه بالا گفت ننه من کوچیک نیستم با لهجه غلیظ کردی و لهجه تو لهجه ای شده بود که نگم
گفت حاج آقا حالش چطوره گفتم خوبم مراقب مامان باش نعمت بزرگیه گفت دستم بند شد و دستتون درد نکنه و تشکر کرد که به مادرش دلداری دادم ،اومدم حرکت کنم و برم دیدم صدام کرد و گفت حاج آقا برادرم چند روز دیگر میخواند قصاص کنند براش دعا کن لحظه ای به خودم اومدم و دوباره ازش خواستم تکرار کند ،چی ؟ گفت برادرم ، پسر کوچک این حاج خانوم را می خواهند قصاص کنند
برای چی ؟ به حاج خانوم میاد فرزندان برومند و مجاهد و انقلابی رو برای این خاک تربیت کرده باشه!
مادر نگاه سردی به من کرد و با لهجه کردی گفت : پسرم من بچه های مجاهد و نیکو سرشتی رو برای این خاک تربیت کردم ولی سیروان پسر کوچک من از یه جایی دین و اعتقاد و خاک و ایران رو گذاشت کنار و اول به یک گروهکی که وابسته به دمکرات کردستان بود پیوست و بعد از دوسالی توبه کرد ، قرار نبود کاری کنه ،داشتیم کارهای ازدواج و سر و سامان دادن ش رو فراهم می کردیم ولی …ولی یک شب یکی از دوستاش اومد دنبالش و رفت و تا صبح نیومد خونه ،صبح که اومد خونه پُر از استرس و اضطراب و دلهره س گفتم سیروان چیه ،چیزی شده ؟ گفت هیچی مادر من باید یه چند روزی برم بیرون شهر و کار زیاد دارم ،شال و کلاه کرد و سریع و بدو بدو رفت بیرون ،نه خداحافظی درستی و نه آغوشی برای من مادر که سلامش به من دلگرمی میداد !
کاوه همینطور زول زول داشت نگاه مادر را رصد می کرد و گریه بی تب و تابی می کرد زیر چشم گنبدهای آقا امام رضا رو می دید و زیر لب چیزی رو زمزمه می نمود ،فضای باب الجواد و شلوغی خاصی که محوطه را گرفته بود مملو از کلام و کلمه بود و ما در زیر و بم این کلمات گُم بودیم
همینطور مدام در ذهن و ضمیرم این حدیث زیبای امام رضا علیه السلام طنین انداز می شد که :”
مَن فَرَّجَ عَن مُؤمِنٍ فَرَّجَ اللهُ عَن قَلبهِ یَومَ القِیامَهِ
تمام بدنم داغ شده بود و باد خنکی از غرب باب الجواد شروع به وزیدن کرد ،در آن شلوغی پر هیاهو گویا همه شنونده بودن و سکوتی در دلها موج می زد
پاهایم سنگین شده بود و نای سوال از پیرزنی که در حکم پسرش بودم را نداشتم ، دوس داشتم الان رئیس قوه قضاییه می بودم و پسرش را عفو می دادم ،دوس داشتم الان رئیس ارتش بودم و حکم می دادم که تمام سربازانم پسرش را آزاد کنند و برای این مادر ببرن ، دوس داشتم الان قالیباف می شدم و مصوبه مجلس برای این مادر گرامی می گرفتم که پسرش آزاد و رها شود ، دوس داشتم داد بزنم و بلند امام رضا را صدا بزنم
ولی هیچ کدام امکان پذیر نبود
گفتم مادر ،آقا کاوه ،محل سکونت و مسکن ولیّ دم مقتول کجاست؟
کاوه با بغض تو گلو و صدای نخراشیده و لهجه کردی خود گفت حاج آقا ما راستش اومدیم اینجا دیشب ناخودآگاه پدر مقتول رو تو بازار رضا دیدم از پشت دنبالش کردم رسیدم به مهمانپذیر رحمانی از نگهبانش پرسیدم گفت که دو روزه اینجا اقامت دارن و تا پس فردا بیشتر نمی مونن
من دست کاوه را گرفتم و گفتم دست مادر رو بگیر تا بریم پیشش ، کاوه گفت ،اون بنده خدا داغداره و الان برای امام رضا اومده ممکنه ….گفتم بریم من میخوام یه رویی بزنم و ایشالا روی ما رو زمین نمیزنن و واسه مادر هر کاری می تونم رو انجام بدم ، مادر شما مادر من ست فرقی نمی کنه ،شاید روزی من شده که امروز خدمت شما باشم
دست کاوه در دست من و دست دیگر کاوه مادرش را همراهی می کرد و با هم به سمت مهمانپذیر رحمانی حرکت کردیم ، در راه تماسی با یکی از دوستان آستان قدس گرفتم که اگر می تواند پرچم آقا امام رضا علیه السلام را به مهمانپذیر بیاورد که آقا محسن دافعی جواب داد و به ما لبیک داد و اومد سَمتمون .
رسیدیم به مهمانپذیر رحمانی و آقا کاوه پر از عرق بر جَبین و چهره اش همچون شله زرد شده بود ،مادر کاوه نیز هم خوشحال بود هم اضطراب تمام وجودش را گرفته بود که در مقابل با پدر مقتول چه چیزی بگوید ! کاوه به نگهبان مهمانپذیر گفت آقا افران فدایی هستن ما را هدایت کرد به واحد ۲۲ ،درب را زدیم و افران درب را باز کرد ،گویا داشت به مقصد و ماوایی رهرو می شد گفتم اجازه هست چند دقیقه ای زحمت بدیم ،اول ممانعت کرد و بد و بیراهی نثار خانواده و همراهان کرد گفتم نیامده ام که زخم شوم آمده ام التیام شوم با اصرار و سر رسیدن خادمین حرم دیگر ممانعتی نکرد رفتیم داخل و صدای گریه همه ما و به علاوه خادمین حرم مهمانپذیر را دلپذیر کرد
چند ساعتی به کلام و بحث گذشت و خانواده فدایی را به امام رضا قسم دادیم که بگذرند و آخرالامر قرار شد جلسه ای هم در سنندج بگذارند و رضایت ضمنی را از پدر مقتول گرفتیم ،کاوه به من گفت باور نمی کردم یک روز بتوانم رضایت پدر مقتول را بگیرم و دستان پدر را می بوسید ،مادر کاوه با شدت گریه نگاهش را از من دریغ نمی کرد ، بعد از ساعت ها و صحبت ها آمدیم بیرون ، مادر کاوه و کاوه جان سیروان را مدیون می دانستند و من همچنان اصرار داشتم که جان سیروان مدیون امام رضا علیه السلام است چرا که آقا باعث جمع شدن ما بود
خداحافظی کردم خداحافظی گرمی که شاید روزی قدم در شهرشان بنهم و خاطره هایمان را مرور کنیم
نمازم را در حرم آقا خواندم و خودم را مرکز همایش صبا رساندم ، روز شنبه با کلام حجت الاسلام راجی به پایان رسید و روز یکشنبه هم زمان با شهادت علی بن موسی الرضا علیه السلام با جلسه اختتامیه و سخنرانی آقای صالح پرور شروع شد ،ایشان خطاب به بچه های امیربیان اصفهان فرمودند که موکب رسانه راویوم و مسئولین آن از دست روحانیون مبلّغ راضی نبودند و عالی نبودید !!!!!!!!!!
به آقای صالح پرور گفتم بچه ها تبلیغ را برای دیده شدن نرفتن بلکه برای گره گشایی رفتند
ظهر هم با ناهار و بعد از آن سوار اتوبوس شدیم و پیش به سوی اصفهان شدیم و من همچنان در فکر مادری بودم که چشم امیدش به این بود که من روزی با کاوه تماس بگیرم و بگویم من سنندجم و این خانواده خوشحال به همراه سیروان به سمت من بیایند و بگویند سیروان را ما از امام رضا داریم ……..
تمام
