خراسان رضوی

عهد رضوی با رادیوم ۱

عهد رضوی با راویوم ۱

شب بعد از خستگی طولانی و بر حسب عادت، خواب چشمان پُر تلالو سپید آشنای ما را به قلیان و جریان افکار خویش به تلاطم واداشته بود و غرق فضای اِستبشرو مجازی بودم که پیام ناخواسته ای که دل ما را ربود از پیام رسان ایتا نگاه من رو با خود بُرد و بُرد و بُرد.نگاهی که مرا به دوران کودکی بلعید که دست در دست پدر و مادر با شیرین زبانی و بازیگوشی خود ممزوج شد و در حریم عشق،مکانی دنج ، با بستنی کلاهکی عروسکی خود مشغول ملچ و مولوچ خودم بودم و مردم را در صحن زیبا و بی آلایشش در جستجوی یار میدیدم
بلی ،پیام زیبای ایمان خان کریمی رئیس موسسه امیربیان اصفهان چه به موقع مقطع و قافیه دل من را کوک کرد .
در کمتر از ثانیه ای به ادمین ( آقای کاظمی) لبّیک دادم تا همراه اول امیر بیان شوم .
از ثبت نام و اعوان و معونات آن که بگذریم و رانندگی آقای بخشی که ۲۲ ساعت در راه شهر عشّاق بودیم و گپ و گفت در راه و هم کلامی با مشوّقین این مسیر که خود درس الهیات سیاسی مرحوم آیت الله مصباح یزدی (ره) بود و جهت عنبر سادات ما را با صلابت و محکم می کرد که گویی به جنگ اژدهای دو سر یا ارباب حلقه ها یا دونالد ترامپ می رویم و نفس در سینه های ما حبس کرد که نکند پای ما بلغزد و ما همچنان در خم یک کوچه باشیم.
به مقصد که رسیدیم آقای علمدار و صالح پرور به استقبال ما آمدند و آنجا متوجه شدم ازدواج امیربیان اصفهان با امیربیان مشهد و البته گروه رسانه ای راویوم به عقد موقت زوّجتکِ نفسی فی مده الثلاثه ایّام بر ما در شهر آقا امام رضا علیه السلام که صیغه آن را آقای صالح پرور به طرفیت آقای کریمی برای ما جاری کردند و از همان روز باید چهره در چهره شهر بنهیم و بدو بدو مبارک بادا بریم جلو تا گروهی را تخته گاز اُدعو الی سبیل ربّک و جونم براتون بگه که فُزتُ و ربّ الکعبه را با فوت لسان الغیب خود در عرض سه روز برای تمام زائرین مسجّل کنیم و ندای هل من ناصرِ ینصُرنی را در پچ پچ گوش ها برسانیم.
شب جلسه ای با حاج آقا محسن قنبریان فی المجلس مجالستی داشتیم و با موضوع پیامبر محله باشید ،دم طلاب را گرم کرد جوری که صدای قل قُل دیگ گرم دوستان را از نزدیک میدیدم.
به ما فرمودند کلام باید معنای زندگی را تغییر دهد و قفل شدگی اجتماعی را از هم بشکنید و همدلی کنید و گفتگو داشته باشید خلاصه دم ارتباطمون رو گرم و نرم کرد که یهو تلو تلو نخوریم زمین کار دست خودمون بدیم ،ما هم آقولیامون واقُلید
تازه فهمیدیم حکمت آن مُتعه مقدس چه بود !
صبح جمعه که نماز صبح و صبحانه را زدیم به رگ ، میدونمون لای سیدونمون رفت و به قول خون تو رگ هامون جاری شد کلاس حاج آقای گلمون آقای وکیل پور بیشتر بر تهییج و شوق دیدار با مردم عزیزمون افزود
شال و کلاه کردیم و لباس مقدس بر تن پوشاندیم و نور امید در دل کوک کردیم که سازهای مخالف را همساز کنیم و با مردم دوستی مضاعف خودمون رو خرج آخرتمون کنیم.
با یکی از دوستان دوربین به دست رفتیم سراغ میدان رزم ، با خود گفتم میرم و دست پُر بر می گردم
خود را در تمثال رزمنده ای دیدم که با تفنگ سر پُر و خشاب پُر از فشنگ برای جان و مال و ناموسم ، برای دین و ایمان و آخرتم به جنگ رسانه های غربی می روم
در قدم اول در پارک مجاورمان ۴ جوان سیگار به دست رو دیدیم که نشسته و گویی در مورد موضوعی به بحث ،گاهی می خندیدند و گاهی با غم کلام را سنگین می کردند.
با دوستمان با لهجه اصفونی و بی غلّ و غش گفتیم اجازه هست در کنار شما یه کم استراحت کنیم و بعد راه بیفتیم بریم گفتن اشکالی نداره بنشینید ، ما هم با خنده و بگو و مخلصیم و چاکریم نشستیم کنارشون ، اومدم حرف بزنم دیدم یکیشون گفت حاجی! آقا محمد داره میره سمنان برای ماموریت بیرون شهر ، گفتم مگه کارتون چیه گفتند ما دوستان آقا محمدیم و هر یکیمون یه کار و کاسبی تو این شهر داریم ،اومدم استارت ارتباط موثر و چهره در چهره را بزنم دیدم خودشون شروع کردند چهره در چهره من از انقلاب و رهبری سخن سراییدن و اینکه فلان شهید و فلان شهید با دست کارگری کردن و جونشون رو برای این وطن دادن تا به ناموسمون لطمه و صدمه ای نرسه .
با خودم گفتم ما رو نگاه کن که اومدیم آدم کنیم دیدیم اینها دارند ما رو آدم می کنن ،گویا این بزرگواران انقلابی تر از خودمون هستند ولی قیافه ها غلط انداز بود یه کم از شهید ابراهیم هادی براشون گفتم و اومدم بلند بشم آقا جواد این جمع بلند شد گفت حاجی فقط دعا کن کار و کاسبی شون به راه بیفته تا هر وقت پول تو دستمون بود دعوتتون کنیم بریم تو یه کافه دنج به صرف ناهار خدمتتون باشیم گفتم دعا می کنم که هم آخر عاقبت به شهادت بشیم هم اقتصادمون از دست نااهل ش بیفته به اهلش ، خنده ش گرفت و شماره هامون رد و بدل شد و خداحافظ!!

رفتیم به سمت قرارگاه بعدی با قلبی آکنده از امید و دل رهرو یار پیاده و قدم زنان به سمت چهارراه خسروی حرکت کردیم و آرام آرام با دوستان هم قدم به سمت حرم آقا امام رضا علیه السلام در حرکت بودیم که پیر مردی را دیدیم نشسته در گوشه دنج خیابان و به ما زول زده بود که دوست ما گفت این پیر مرد کلاینت عالی ست بیا با هم برویم کنارش بنشینیم و گپ و گفتی داشته باشیم ،به او سلام کردیم و جواب شنیدیم گفتم حاجی چرا اینجا نشستی ؟ نشستیم در کنارش و گفت حاج آقا من با خانومم اومدم مشهد برای زیارت گفتم چی شده ناراحتی ؟ دغدغه ای داری؟ گفت چند ساله من نذر دارم میام حرم آقا .
گفتم چرا نذر داری حاجی گفت من پاهام علیل مادر زاد بود و یه روزی با پای علیل همراه حاج خانومم اومدیم خدمت آقا علی بن موسی الرضا علیه السلام گفتم بهش تا منو خوب نکنی من نمیرم ،چهل روز خودم رو دخیل بستم به آقا و شب چهلمین روز آقا دستم رو گرفت و گفت بلند شو و بلند شدم !
الانم که مستاجرم ولی دارم بنایی می کنم و از ساختمان یک طبقه تا ده طبقه را بالا و پایین میرم و پاهام آخ نگفته.
گفتم حاجی چند سالتونه گفت ۶۶ سالمه و تو زندگی م میگم خدا رو شکر که امام رضا رو دادی بهم.
من و دوستمان که مو بر بدنمان سیخ شده بود و یارای سوال و پرسش دیگر برایمان نمانده بود به همدیگر نگاه می کردیم و خجالت کشیدیم ،خجالت از اینکه آمده بودیم دست پیرمرد را بگیریم ولی برعکس شد گویا پیرمرد دست ما را گرفت و امید را در ما دو چندان کرد و معجزه را با دو چشم دیدیم.
گفتم حاجی درسی عبرتی برای ما ندارید به ما یاد بدهید گفت نه من چه کاره باشم به روحانیون درس بدهم ولی تا می تونید مردم رو با امام رضا آشتی بدید چرا که *و لاتهِنو و لاتحزَنو و انتم الاعلون آن کنتم مؤمنین * مردم از دین و پیغمبر و همه چیز حالشون به هم می خوره چون مسئولین تو لباس شما همه نوع جنایتی تونستن کردن منم که می بینید کافر بودم به دین شما ولی امام رضا علیه السلام به من کمک کرد که پاشدم و اومدم تو جامعه و خوب رو از بد تمییز دادم گفتم تو هر صنفی خوب و بد هست حاجی گفت به من که شما خوب بشید ما مردم هم خوب میشیم همین ….
چند آیه و روایت دادم دم صحبت حاجی جهت تکمله و با خداحافظی گرم از هم جدا شدیم و با حیرتی دو چندان به دوستمان به سمت حرم علی بن موسی الرضا علیه السلام رفتیم..

نظرات
0 0 رای
Article Rating
اشتراک
اطلاع از
guest
0 Comments
بازخورد درون خطی
مشاهده همه نظرات
0
لطفا اگر نظری دارید برای ما ارسال کنید.x