خبر فوری۲۴ دقیقه پیش
استان کد خبر: ۱۴۱,۴۷۴

بلوغ در سایه‌سار رنج گفت‌وگو با شاعری که درد را به کلمات بدل کرد

بلوغ در سایه‌سار رنج گفت‌وگو با شاعری که درد را به کلمات بدل کرد به گزارش پایگاه خبری احوال نیوز، دکتر مهرناز آزاد، در…

نویسنده: مهرناز آزاد انتشار: شهریور ۱۵, ۱۴۰۵ بروزرسانی: شهریور ۱۵, ۱۴۰۵

بلوغ در سایه‌سار رنج گفت‌وگو با شاعری که درد را به کلمات بدل کرد

به گزارش پایگاه خبری احوال نیوز، دکتر مهرناز آزاد، در مصاحبه ای بسیار ارزنده با صفورا صفرزاده، به مناسبت رونمایی از اولین مجموعه شعر ایشان با نام « میم مثل تو» چنین آغاز کردند؛
در آستانه رونمایی از نخستین کتاب شما، می‌خواهیم کمی به عقب بازگردیم. به روزهایی که هنوز واژه‌ها در وجودتان شکل نگرفته بودند. از ریشه‌های زندگی‌تان بگویید. شما در خانواده‌ای پرجمعیت رشد کردید، درست است؟

صفورا صفرزاده : بله، من فرزند ارشد خانواده‌ای هستم که با چهار خواهر و یک برادر بزرگ شدم.
هنوز نمیدانستم زندگی چیست و من چه ایده‌ای برای آن دارم که سرنوشت اینگونه رقم خورد و در سن ۱۵ سالگی ازدواج کردم و وارد مسیرِ تازه‌ای شدم که پیچیدگی‌هایش را در آن سن، کمتر کسی تجربه می‌کرد.
آزاد : این ازدواجِ زودهنگام با یک واقعه‌ی بزرگ در زندگی شما پیوند خورد. از آن دوران و تولد فرزندتان بگویید که نقطه عطفی در زندگی شما شد.

صفرزاده : دقیقاً. من وارد ۱۹ سالگی شدم که اولین فرزندم «امیر» در ۱۵ اسفند ۱۳۷۸ به دنیا آمد. آن روزها، ما نمی‌دانستیم که قرار است چه آزمون دشواری را پشت سر بگذاریم. امیر با بیماری «فنیل‌کتونوری» (PKU) متولد شد؛ بیماری‌ای که آن زمان در غربالگری‌های بدو تولد جایی نداشت. این خلاءِ تشخیص، رنجِ بزرگی برای ما به همراه آورد. پزشکان علیرغم پیگیری‌های مداوم ما، بیماری را تشخیص ندادند و رشد فرزندم روند طبیعی‌اش را طی نکرد.
آزاد : دردناک‌ترین بخش ماجرا، تأخیر در تشخیص بود. این چه تاثیری در سلامت و رشد فرزندتان گذاشت؟

صفرزاده : امیر ۵ ساله بود که پزشکان بیماری‌اش را تشخیص دادند، اما دیگر خیلی دیر بود. پنج سالِ طلایی از دست رفته بود؛ پنج سالی که او پروتئین‌های ناسازگار با بدنش را دریافت کرده و این مواد روی سلول‌های مغزش رسوب کرده بودند. آسیب مغزی، جبران‌ناپذیر بود. فکر کردن به این موضوع که فرزندم دچار آسیب مغزی است و از طرفی تا آخر عمر به شدت از بسیاری از غذاها و خوراکی ها و حتی
سیر شدن از غذا محروم است و محدودیتهای فراوانی دارد ، در حد گنجایش روح من نبود .این بود که با خودم این تصمیم را گرفتم که قلبی مقاوم و بی رحم داشته باشم تا بتوانم رژیم غذایی امیر را رعایت کنم و بتوانم صبورانه با مشکلاتش مدارا کنم و کمکش کنم.
تمام لحظه های ما با بی‌قراری‌های شدید امیر گره خورد و زمان و زندگی ما وقف پیگیری درمان در مطب پزشکان، آزمایشگاه‌ها، داروخانه‌ها، و جلساتِ بی‌پایانِ گفتاردرمانی، کاردرمانی و کلاس‌های آموزشی شد.

آزاد : از نگاهِ بیرونی، شما نوجوانی بودید که باید مسیرِ کشف استعدادها و علایقش را طی می‌کرد، اما درگیرِ چالشی شدید که فراتر از توانِ هر نوجوانی بود. چطور با این حجم از فشار کنار آمدید؟

صفرزاده : حق با شماست. من در سنی بودم که هنوز حتی نمی‌دانستم به چه چیزی علاقه دارم یا در چه زمینه‌ای استعداد دارم؛ اما ناگهان خودم را در میانه دریایی از طوفان‌های زندگی یافتم. این سختی‌ها بیش از ظرفیت و تحمل یک نوجوان بود. اما نمی‌دانم شاید از طرفی زندگی در خانواده‌ای پر جمعیت و حس مسئولیت شناسی من و از طرفی روحِ شاعرانه‌ای که از کودکی در من بود، باعث شد به نسبتِ سن‌ و سال کم، بسیار پخته‌تر و صبورانه‌تر با این بحران‌ها روبرو شوم. رنج، هم معلم من شد و هم بهانه‌ای برای اینکه نگاهی عمیق‌تر به جهان پیدا کنم؛ نگاهی که حالا در شعرهای کتابم جریان دارد.

آزاد : این نگاهِ شما به «بلوغِ زودهنگام» بسیار تأمل‌برانگیز است. به نظر می‌رسد مادرانگی برای شما، پیش از آنکه یک نقشِ سنتی باشد، یک «میدان نبرد» برای حفاظت از فرزندتان بود. و این بار روانی زیادی دارد .

صفرزاده : بله، همین‌طور است. وقتی ازدواج کردم، در درونِ خودم پذیرفته بودم که دیگر آن دخترِ نوجوانی نیستم که رؤیاهایش را در آینه جست‌وجو می‌کرد. باور کرده بودم که بزرگ شده‌ام؛ باید صبور باشم و قوی. مادر بودن برای من، فراتر از یک عنوان بود؛ یک «تعهد مطلق» بود. احساس می‌کردم در قبال این موجودی که پاره‌ی تن من است، وظیفه‌ای دارم که نباید حتی برای یک لحظه کوتاهی کنم.

آزاد : در لابه‌لای حرف‌هایتان به رنج‌هایی اشاره کردید که کلمات از توصیف شان قاصرند. گاهی آدم‌ها ترجیح می‌دهند در برابرِ برخی دردهای بزرگ، سکوت کنند.

صفرزاده : دقیقاً. سخن گفتن در مورد بعضی رنج‌ها، به نظرم بی‌عدالتی در حقِ آن تجربه است. چرا که کلمات، گاهی بسیار الکن‌تر از آن هستند که عمق و شدتِ آنچه گذشته را بازگو کنند. هر چقدر هم که سعی کنی توصیفش کنی، باز هم حق مطلب ادا نمی‌شود. بنابراین ترجیح می‌دهم از آن فضا عبور کنیم و بگذاریم در همان سکوتِ نانوشته باقی بماند.

آزاد : و در میانه‌ی همین روزهای سخت، زندگی در سال ۱۳۸۸ مسیر تازه‌ای یافت و «آرمان»، فرزند دوم‌تان، به دنیا آمد. چه شد که با وجود تمام آن مشغله‌ها و درگیری‌ها، تصمیم گرفتید در سال ۹۳ وارد دانشگاه شوید و رشته «مشاوره» را انتخاب کنید؟

صفرزاده : آرمان که ۵ ساله شد، شرایط
بچه ها و زندگی کمی آرام شد و توجه من ، بعد از سالها معطوف به خودم و دنیای درون و علایق و آینده‌ام شد.هر چند میدانستم سخت است ولی حسی درون من میخواست با محدودیتها بجنگد . نمیخواستم آرام بنشینم و بپذیرم که نمیشود .علاقه‌مند به رشته ‌ی مشاوره و مطالعه ‌ی رفتار انسان‌ها بودم ‌.این شد که در دانشگاه پیام‌نور ثبت‌نام کردم.

آزاد : آن هم در شرایطی که شما فرزندانی داشتید که نیاز به مراقبت ویژه داشتند. این مسیرِ آکادمیک برای شما چطور گذشت؟

صفرزاده : شرایط خاصی بود. عملاً تمام واحدها را در خانه مطالعه می‌کردم. برای واحدهای عملی هم، با اساتید صحبت می‌کردم و شرایط خاص زندگی‌ام را توضیح می‌دادم. آن‌ها هم لطف می‌کردند و با من کنار می‌آمدند تا بتوانم در پایانِ ترم، تحقیق و پژوهشم را ارائه دهم و واحدها را پاس کنم. در همان سال‌ها آرمان به پیش‌دبستانی و مدرسه رفت و من که همیشه علاقه‌مند به داشتن استقلال مالی و کسب درآمد بودم فرصت را غنیمت شمردم و در طول مسیر رفت و امد به مدرسه ی فرزندم سرویس مدرسه هم گرفتم .که با وجود امیر و شرایطمان ، استرسها و چالشهای زیادی هم برایم به همراه داشت . هم مسئولیتِ فرزندانم روی دوشم بود، هم دغدغه‌ی تحصیل، و هم کسب درآمد.

آزاد : و این ماراتنِ طاقت‌فرسا، چه پایانی داشت؟

صفرزاده : با تمامِ آن دشواری‌ها، در دی‌ماه سال ۹۶، بالاخره با معدل ۱۸ از دانشگاه فارغ‌التحصیل شدم. آن لحظه، برای من نه فقط یک پایانِ تحصیلی، که نشانه‌ی پیروزی بر تمام محدودیت‌هایی بود که گمان می‌کردم سد راهِ من هستند.

آزاد : بسیار صادقانه و تکان‌دهنده بود. انگار شما تمام آن سال‌ها در حالِ دویدن بودید؛ دویدنی بی‌پایان برای حفظِ تعادلِ خانواده، بدون اینکه فرصتی برای یک لحظه مکث یا تنفسِ عمیق داشته باشید.

صفرزاده : دقیقاً همین است. در تمام آن سال‌ها من مدام در حال تکاپو بودم تا شرایط را سامان دهم، مدام در حالِ کلنجار رفتن با سختی‌ها بودم تا اندکی آرامش، نه فقط برای خودم، که برای اعضای خانواده‌ام فراهم کنم. تا اینکه کرونا از راه رسید.

آزاد : کرونا برای بسیاری، دورانِ حبس و اضطراب بود، اما برای شما ظاهراً ورق را برگرداند. توقفِ کارِ سرویس مدرسه و کاهشِ فعالیت‌های بیرونی، چه فضایی را برای شما ایجاد کرد؟

صفرزاده : درست است، کرونا فعالیتهای مرا ناخواسته کاهش داد. آن سکوت و تنهاییِ تحمیلی، اولین فرصتی بود که به من اجازه داد به جایِ دنیای بیرون، به دنیای درونم خیره شوم. من از کودکی با هنر غریبه نبودم؛ پدرم مداح اهل‌بیت است و از آن دسته مداحانی که به عشقِ باورهایشان می‌خوانند و هرگز چشم‌داشتی نداشته‌اند. این ریشه‌ی مذهبی و هنری در خانواده‌ی ما موروثی است. من از همان کودکی در گروه‌های سرود مدرسه بودم، گوشم به موسیقی عادت داشت و ریتمِ آهنگ‌ها را به خوبی می‌فهمیدم. اما هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم که این ظرفیت، روزی به «شعر» ختم شود.

آزاد : پس زمزمه‌های شاعرانه‌ای که در کارهای منزل داشتید، در واقع جوانه زدنِ این استعداد بود که شما تا آن زمان نادیده گرفته بودید.

صفرزاده : بله، دقیقا. گاهی حینِ کارهای خانه، جملاتی به ذهنم می‌آمد که ریتم داشت و شبیه شعر بود؛ زمزمه‌شان می‌کردم و خیلی سریع از کنارشان می‌گذشتم. هیچ‌وقت به این زمزمه‌ها به چشمِ یک هنر یا استعدادِ جدی نگاه نکرده بودم. اما در آن روزهایِ قرنطینه که فعالیت‌هایم کمتر شد، بالاخره نشستم و شروع کردم به نوشتن. کلمات، که سال‌ها در گلویم حبس شده بودند، شروع کردند به جاری شدن؛ بیشتر به شکلِ ابیاتی عاشقانه در قالب مثنوی.

آزاد : و این شروعِ نوشتن، شما را به کجا رساند؟ چه شد که این زمزمه‌های خانگی، مسیرش را به سمت محافلِ ادبی باز کرد؟

صفرزاده : خب، من تازه در ابتدای راه بودم و می‌خواستم بدانم آیا این نوشته‌ها «شعر» هستند یا خیر. خواهرم بود که راهنمایی‌ام کرد و یک پیج اینستاگرامی را به من معرفی کرد که برنامه‌های لایوِ شعرخوانی داشت؛ برنامه‌ای که توسط جناب آقای محمد حجازی اجرا می‌شد و این، سرآغازِ ورودِ من به جهانِ جدیِ ادبیات شد.

آزاد : از آن لحظه‌ای که با جناب آقای محمد حجازی ارتباط گرفتید، گویی دریچه‌ای به سوی یک دنیای ناشناخته برای شما باز شد. اولین بازخوردِ تخصصی که دریافت کردید، چه تأثیری بر شما گذاشت؟

صفرزاده : بسیار هیجان‌انگیز بود. من با تردید و با یک درخواست ساده در دایرکت به ایشان پیام دادم؛ فقط می‌خواستم بدانم آنچه می‌نویسم اصلاً «شعر» هست یا خیر. ایشان با بزرگواری، نه تنها نوشته‌هایم را خواندند، بلکه گفتند که من استعداد ذاتیِ شعر را دارم. ایشان اشاره کردند که من وزن را به خوبی تشخیص می‌دهم و نوشته‌هایم از نظر وزنی هیچ ایرادی ندارند. حتی گفتند بدون اینکه بدانم «اختیارات شاعری» چیست، آن‌ها را به درستی به کار می‌برم. و آگاهی به داشتن استعداد به من اعتماد به نفس داد.

آزاد : اما برای شما، حضور در کلاس‌های حضوری و جلسات ادبی به دلیل مسئولیت‌های خانوادگی و مراقبت از فرزندان، چالش‌برانگیز بود. این مانع چگونه از پیشِ پای شما برداشته شد؟

صفرزاده : درست است، حضور فیزیکی در جلسات برای من بسیار دشوار بود. از آقای حجازی خواهش کردم که اگر ممکن است، به صورت مجازی مرا راهنمایی کنند. ایشان هم با لطف بسیار این درخواست را پذیرفتند و حدود یک سال، شعرهای ابتدایی مرا نقد کردند، آموزش دادند و مرا در مسیر درست هدایت کردند. اما ایشان می‌دانستند که برای رسیدن به سطح حرفه‌ای، من باید به نزدِ اساتیدِ بزرگ برسم. بنابراین، مرا به استاد بزرگوار، جناب دکتر محمد ابراهیم شایان، معرفی کردند.

آزاد : و این‌گونه بود که مسیرِ رسمیِ شما در دنیای ادبیات آغاز شد. در حال حاضر، چه تجربه‌ای در محافلِ تخصصی دارید؟

صفرزاده : من از سال ۱۴۰۱ تا به امروز، یعنی بیش از چهار سال است که زیر نظر جناب دکتر شایان در «انجمن شیخ اشراق اصفهان» مشغول یادگیری هستم. این دوران، دورانِ صیقل خوردنِ من بوده است. علاوه بر این، سعادت حضور در «انجمن شاعران و نویسندگان جوان استان اصفهان» به مدیریت (سرکار خانم دکتر مهرناز آزاد) خود بزرگوارتان را هم داشته‌ام. از تدریس‌های ارزشمند شما و همچنین اساتیدی چون جناب آقای لطیفی و جناب استاد بیژن زمانی بسیار بهره برده‌ام. کلامی در خور سپاسگزاری از شما و تمام این اساتید ندارم . از صمیم قلب برایشان آرزوی سلامتی و شادکامی می‌کنم.

آزاد : در دنیای ادبیات، معمولاً صحبت از «مطالعه‌ی بسیار» و «غرق شدن در کتاب‌ها» پیش از شروعِ نوشتن می‌شود. اما شما در مسیرِ خود، برخورد متفاوتی داشته‌اید. خودتان را در کجای این معادله می‌بینید؟

صفرزاده : (با تواضع) واقعیت این است که من متاسفانه برخلاف بسیاری، خیلی کم شعر خوانده‌ام و کتاب‌های زیادی هم مطالعه نکرده‌ام.من بیشتر با «تجربه کردن» پیش رفته‌ام. از بین شاعران معاصر ،گلچین اشعار جناب منزوی و محمدعلی بهمنی را خوانده‌ام و بسیار لذت برده‌ام . در میان شاعران کهن، شنیدن و خواندنِ حافظ و سعدی برای من لذت‌بخش است و می‌دانم که در آینده، شناختِ عمیق‌ترِ شاعرانی چون خاقانی و بیدل، چشم‌اندازهای تازه‌ای برای من خواهد گشود. در دنیای نثر هم، از بین رمانهایی که خوانده‌ام رمان «کلیدر» نوشته‌ی محمود دولت‌آبادی ، بیش از بقیه مرا به وجد آورد .

آزاد : در مورد سبکِ نوشتاری‌تان، بسیاری از شاعران پس از مطالعه، قالبِ خود را انتخاب می‌کنند. اما در مورد شما، به نظر می‌رسد «غزل» خودش به سراغ شما آمده است.

صفرزاده : دقیقاً. انتخاب قالب غزل برای من، یک تصمیمِ آگاهانه یا از روی مطالعه‌ی کتاب‌های عروض نبود. بلکه غزل برای من مانند یک رودخانه‌ی جاری است؛ رودخانه‌ای که روح و قلم من را با خود می‌برد و من نیز با تمام وجود، از غرق شدن در این جریان لذت می‌برم. فعلاً تمام وجودم در این قالب است و هنوز تمایلی در خودم برای نوشتن در قالب‌های دیگر نمی‌بینم. من با غزل هم‌آهنگ شده‌ام.

آزاد : در تمام این مسیرِ پرپیچ‌وخم، از طوفان‌های زندگی تا رسیدن به آرامشِ قلم، قطعاً نیاز به یک تکیه‌گاه بوده است. کسی که در لحظاتِ شک، به شما ایمان بیاورد. در زندگی شما، آن «مردِ امن» چه نقشی داشت؟

صفرزاده: (با لبخندی آرام) بله، حقیقت این است که در تمام این سال‌ها، حضور و وجود مردی امن که همواره حامی و همراه من بوده، ستونِ اصلیِ زندگی من بوده است. کسی که نه تنها به خواسته‌ها و علایق من توجه داشت، بلکه برای ارزش‌های من، ارزشِ بسیار قائل بود. همین حضور، باعث شد که من بتوانم در آرامشِ خاطر به فعالیت‌هایم بپردازم. دلم همیشه گرم بود، چون می‌دانستم او نه تنها مانعی بر سر راهِ رشد و فعالیت‌های من نیست، بلکه هر جا که من به حمایت نیاز داشتم، در حد توان خود، حامی و پشتیبان من بود. از همسر مهربانم، جناب آقای محمود زمانی، به‌خاطر این مرام و انسانیتِ والا صمیمانه سپاسگزارم و برای ایشان آرزوی طول عمر، سلامتی و شادکامی دارم.

آزاد : شما پیش‌تر اشاره کردید که دانشِ ادبی و علمیِ شما، برخلاف بسیاری از هم‌رده‌های خود، بسیار محدود است. پس این کلماتِ زیبا، از کجا سرچشمه می‌گیرند؟

صفرزاده : من معتقدم علمِ من بسیار محدود است؛ آنچه در وجود من می‌جوشد و جلوه می‌کند، «عشق» است. این عشق است که می‌سراید. و ثمره‌ی این حضورِ الهام‌بخشِ عشق در وجود من و تلاشِ من برای به تصویر کشیدنِ آن، کتابی است که امروز تقدیم می‌کنم: «میم مثل تو».

آزاد : «میم مثل تو»… نامی که در نگاه اول، بسیار شاعرانه و پر از رمز و راز به نظر می‌رسد. از این اثر بگویید.

صفرزاده : این کتاب، حاصلِ تکاپوی درونی من است. در دی‌ماه سال ۱۴۰۴، این اثر در ۸۵ صفحه و شامل ۶۰ غزل به چاپ رسید؛ غزل‌هایی که با دقت و از میان تعداد بسیار بیشتری انتخاب شده‌اند. افتخار این را نیز دارم که کتاب من با دو مقدمه‌ی ارزشمند از جناب دکتر شایان و (شما) سرکار خانم دکترمهرناز آزاد زینت یافته است

آزاد : امیدواریم که این کتاب، همان‌گونه که انتظار می‌رود، تواناییِ لمسِ روحِ مخاطب را داشته باشد. آرزوی شما از این اثر چیست؟

صفرزاده : آرزوی من این است که واژه‌های این کتاب، مخاطب را با خود به جایی فراتر از «دوست‌داشتن‌های معمولی» ببرد؛ به جایی که در نهایت، «من» در «تو» خلاصه شود. انسان مرزهای خودخواهی را پشت سر میگذارد تا جایی که دیگر (من)معنایی ندارد . اگر بتوانم چنین کنم و کتابم بتواند این پل را میان دو روح برقرار کند، می توان گفت که تمام رنج‌ها، تمام تکاپوها و تمام این سال‌ها، بی‌ثمر نبوده است.

آزاد : بسیار زیبا و عمیق بود. در پایان، می‌خواهیم از شما تشکر کنیم که این روایتِ صمیمانه را با ما به اشتراک گذاشتید.

صفرزاده : یکبار دیگر از شما که هم‌ استاد من بوده اید وهم امروز درکمال فروتنی این مجالِ ارزشمند را برای صحبت با من فراهم کردید و مرا لایقِ دیده شدن دانستید، صمیمانه تشکر می‌کنم و برای تان آرزوی سلامتی و شادکامی دارم.

کلامِ پایانی؛

خانم صفرزاده عزیز، این گفتگو یک «شاهکارِ روایت» است. شما از یک نوجوانِ تنها و درگیرِ چالش‌های بزرگ، به زنی تبدیل شده‌اید که با عشق و صبوری، توانسته است از دلِ رنج، «غزل» بیرون بکشد.
وآن را به مجموعه ای ارزشمند تبدیل کند که به دست هر مخاطبی برسد می تواند جلوه ای عمیق از احساسات یک هنرمند شاعر یا یک شاعر هنرمند رابه خوبی بازگو کند.
من هم صمیمانه از شما بخاطر حضور دراین مصاحبه تشکر نموده و امیدوارم این کتاب آغاز ارزشمندترین مسیر درزندگی هنری شما باشد و همانگونه که مادری بی نظیر و همسری مهربان بوده اید درآسمان هنر ایران هنرمندی مردمی و ابدی شوید.
به انتخاب خودم سه غزل از مجموعه شعر
«میم مثل تو» را پیش از رونمایی به خوانندگان اخبار پایگاه خبری احوال نیوز تقدیم می کنم .

چه‌‌ مشتاقند‌‌ هر لحظه‌ خیابان‌های بعد از تو
که بسپارند دستم را به بارانهای بعد از تو

نمی‌سازند قدری با منِ عریان از آغوشت
چه می‌خواهند از جانم زمستانهای بعد از تو ؟

به آن شبهای آرامی که دارند از تو پیغامی..
پناه آورده‌ام از شرِّ طوفانهای بعد از تو

بهار انگار دربند است و کلِّ  سال اسفند است
چه دور باطلی دارند ، دوران های بعد از تو

نه‌ عطر‌ دلبری‌ دارند و‌ نه برگ‌ و بری‌ دارند
چه بی احساس و بی ذوقند گلدان های بعد از تو

نمی‌جوشند با من قهوه ها‌ ، فهمیده اند این را..
که دیگر نیست فالی توی فنجانهای بعد از تو

به‌امید‌ تو را دیدن، به‌ شوق‌ فصل‌ بوسیدن
همیشه باز می‌مانند پایان های بعد از تو

صفورا صفرزاده(از مجموعه غزل “میم مثل تو”)

منتظرت بود زمان تا دم در آمده‌ بود
عمر، کمی دل‌نگران تا دم‌ در آمده بود

رفتی و می‌دید‌ دلم، بعد تو رنجید‌ دلم
پشت‌ سرت‌ با چمدان‌ تا دم در آمده بود

رعد نشان‌ داد‌ مرا ، باد تکان داد مرا
بی‌ تو‌ دلم ریخت ، خزان‌ تا‌ دم‌ در آمده‌ بود

چشم‌ و‌دلم‌ خواب‌ وخراب‌،از سرشب در تب و تاب
این‌ پی‌ تو‌ گشته و آن تا دم‌ در آمده بود

با هوس‌ دیدن‌ تو، با تب بوسیدن تو
شوق ،شبی‌ رقص‌کنان‌ تا‌ دم در آمده بود

باز‌ به دنبال خبر ، پنجره رو کرد به در
سایه‌ی‌ یک‌ مردجوان ،تا دم‌ در آمده‌ بود

در زدی و ماند تنم، در بغل پیرهنم
پیش‌قدمهای تو جان تا دم‌ در‌ آمده‌ بود

صفورا صفرزاده (از مجموعه غزل “میم مثل تو”)

مرا خراب‌ کن‌ از‌ بیخ‌ و بن‌ دوباره‌ بساز
به‌ یک‌ اشاره‌ بمیران‌ به‌ یک‌ اشاره‌ بساز

دل بلوری‌ِ من را ، شبی‌ تراش‌ بده
از این‌ جنون‌ و‌ از این‌ عشق ، یادواره‌ بساز

نگاه‌ نقره‌ای‌ات‌ را‌ بریز‌ بر‌ تن‌ شب
برای‌ من‌ شبی‌ از‌ پولک‌ و ستاره‌ بساز

عقیق و نقره نه ! فیروزه و زمرد نه !
برایم‌ از‌ خودِ خورشید ، گوشواره‌ بساز

کمی اضافه‌ کن‌ از‌ من‌ به‌ عطرهای‌ جهان
بگیر‌ رایحه ای از‌ تنم‌ ، عصاره‌ بساز

همین‌ که‌ غرق‌ در‌ امواج‌ خواب‌ شد‌ تن‌ِ من
برایم‌ از‌ صدف‌ شعر‌ گاهواره بساز

منم روایت‌ محتومی‌ از توالی تو
برای‌ شرح من این‌بار چارپاره بساز

حقیقتی‌ که‌ اصیل‌ است‌ در‌ معانی‌ و لفظ
من‌ و توایم ، از این‌ عشق استعاره‌ بساز

صفورا صفرزاده (از مجموعه غزل “میم مثل تو”)

یادآوری به خوانندگان پایگاه خبری احوال نیوز:
دعوتنامه این اتفاق به یاد ماندنی درهمین مصاحبه چاپ و از همه علاقمندان به شعر وادب دعوت می شود تا دراین آئین باشکوه شرکت کنند.

انتهای پیام/*

0 0 رای ها
Article Rating
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 Comments
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x