نگارش خاطرات آقا حمید از فتنه سال ۱۳۸۸/قسمت سیزدهم

نگارش خاطرات آقا حمید از فتنه سال ۱۳۸۸/قسمت سیزدهم

نگارش خاطرات آقا حمید از فتنه سال ۱۳۸۸/قسمت سیزدهم

به گزارش خبرنگار پایگاه خبری احوال نیوز :

اتفاقاتی که برای سفارش ۵۰۰ سیخ کباب توی آن رستوران افتاد با هر دردسر و مشکلی بود گذشت. حالا ساعت نزدیک ۱۱ شب بود و باید می رفتیم و سیخ های کباب را می گرفتیم. برای اینکه خراب کاری نشود خودم شخصا با محسن و یکی دیگه از بچه ها از تو کوچه رفتیم درب پشتی رستوران . چراغ های رستوران کامل خاموش بود. دوباره خوشحال شدم پیش خودم گفتم شاید صاحب رستوران فراموش کرده و رفته. زنگ درب را زدیم؛ یه آقای مسن سال که ظاهر نگهبان بود درب را باز کرد. گفت شما از بسیج اومدید برا شام ها. گفتم بله؛ گفت بفرمایید داخل غذاهاتونا ببرید. رفتم داخل؛ یک گوشه تعداد زیادی پلاستیک که داخلش ظروف یک بار مصرف بزرگ آلمینیومی که درب همه اونا بسته بود گذاشته شده بود. نگهبان رستوران گفت اینا ۵۰۰ تا غذای شماس. بهش گفتم نه ما ۵۰۰ تا سیخ تکی کباب با ۵۰۰ تا نون سفارش دادیم. گفت خوب اینا هم چلوکبابه. گفتم نه ۵۰۰ سیخ تکی بدونه ظرف و برنج و این چیزا. طرف بهم گفت: مگه اینجا کبابیه . و دوباره بهم گفت : مگه شما از بسیج نیستید. گفتم بله ، شما مگه (آقای …….) نیستید؟ گفتم بله؛ گفت خوب این ها غذاهای شماست. یکی از آن ها را برداشتم و دربش را باز کردم. مخم داشت سوت می کشید. بهترین برنج ایرانی که بوش گیجم کرده بود با دوتا سیخ کباب که هر کدام دو برابر کباب های معمولی بود. با کلی مخلفات؛ از ترس غذا را گذاشتم و گفتم :حاجی اینا غذاهای مانیست به خدا. و به محسن گفتم: برید احتمالا برا ما غذا درست نکردند. دوباره پیره مرده گفت آقا اینا غذای شماس. تا صبح هم اینجا بمونه خراب میشه. حالا هر کاری می خواهید بکنید. می خواستم بیفتم رو سر محسنی و گردنش را بشکنم؛ چاره ای نبود گفتم بار وانتش کنید. گفتم خودش اشتباه کرده دیگه فوقش یه چک یک ساله می دهم و خورده خورده پولش را جور می کنم. تو گوش محسن گفتم من تو را می کشمت. پانصد تا غذا را که بار کردیم خواستیم بریم ؛ دوباره همون پیره مرده گفت اینا هم مال شماست؛ و اشاره کرد به ۵۰۰ تا نوشابه تکی که یه کنار بود.گفتم نه بخدا اینا دیگه حتما مال ما نیست. پیرمرده گفت: عزیزم من مسئولیت دارم؛ این ها را اگه نبری صاحب رستوران باهام برخورد می کند. و خودش شروع کرد نوشابه ها را بار کردن. منم گفتم ما که آب از سرمون گذشته چه یک کله چه هزار کله؛ باداباد نوشابه ها را هم می بریم. اونشب یکی از خاطره انگیزترین شب های بچه های بسیجیم. و یکی از وحشتناکترین و ترسناک ترین شبهای من بود. با محسن پیش از ظهر فرداش درب رستوران وعده کردیم. دسته چک را هم آوردم. با ترس و لرز ولی حق به جانب که چرا غذامون تغییر کرده رفتم داخل. صاحب رستوران همانطور پشت میز بزرگش نشسته بود. بعد از سلام با جدیت گفتم چرا غذای ما تغییر کرد؟! اومدم بگم ما توان پرداخت فوری هزینه را نداریم. با خوشرویی گفت غذاتون خوب بود. گفتم بله عالی بود ولی ما نمی تونیم هزینه آن را فوری بدهیم. بعد هم اینکه ما توضیح دادیم که نمی تونیم هزینه بالا بدیم. دوباره با خوشرویی گفت دسته چکتونا می تونید لطف کنید بدین به من؟با خجالت گفتم بله و دسته چک را دادم. دوباره گفت: شما چقدر می خواستید هزینه کنید؟ من می خواستم بگم ۲۰۰ هزار تومان دیدم زشته با خجالت گفتم۳۰۰ هزار تومان. خندید و شروع کرد به نوشتن چک. گفتم میشه هزینه کلش را بهم بگید. قبلش از بچه ها قیمت ۵۰۰ پرس این نوع چلوکباب این رستوران را پرسیده بودم؛ میشد بالای ۵ میلیون .دسته چک را بهم برگردوند. توش یک مبلغ نوشته بود. فکر کردم اول نوشته ۳ میلیون تومان؛ گفتم: ۳ میلیون ؟ واقعیتش از ۳ میلیون هم خوشحال شده بودم. دوباره گفتم بهش ۳ میلیون ؟ واقعا خیلی خوب حساب کردید. صاحب رستوران خندید و گفت نه ۳۰۰ هزار تومان . گفتم: یعنی چی ۳۰۰ هزار تومان؟


گفتم شما هزینه سی تا غذاتون میشه ۳۰۰ هزار تومان احتمالا اشتباه کردید. دوباره با خنده گفت مگه شما ۳۰۰ هزار تومان نمی خواستید هزینه کنید؟ گفتم بله ولی ربطی نداره ؟ گفت خوب منم به اندازه هزینتون نوشتم. گفتم خوب بقیش؟ اول نمیخواس بگه ولی با اسرار من گفت : وقتی پدرم یکسال پیش به رحمت خدا رفت؛ مبلغی را بهم سپرد که در راه خیر خرج کنم. می گفت: پدرم اسرار داشت که راهی که در اون این مبلغ را خرج می کنم اطمینان به خیر بودنش داشته باش. تو این مدت چندین بار موارد خیری پیش اومد که خرج کنم ولی احساس کردم این خیر اون خیری نیس که پدرم گفته. تا دیروز شما اومدید؛ وقتی که باهام حرف میزدین؛ و وقتی چندین شبه که کارها و جانفشانی های بچه هاتون را اینجا از پشت شیشه رستوران دیدم/؛ یقین پیدا کردم که اون کار خیری که پدرم می گفت همین جاست. همین طور که موضوع را تعریف می کرد اشک از چشمانم جاری شد ؛واقعا مگه میشه آدمایی با این ظاهر و وضعیت کمک به بچه بسیجی های را بالاترین کار خیر بدونن. واقعا چقدر ما این جور آدمها را به اشتباه قضاوت می کنیم؟ (اینکه یک آدم با این وضعیت بالاترین کار خیر را کمک به بچه های بسیجی بدونه؟!) با همان حالت شوک از ایشون خداحافظی کردیم. البته با یک دیدگاه کاملا متفاوت با قبل در خصوص افرادی که ظاهرشون کاملا با ما فرق داره. محسن هم حالش تغییر کرده بود و سکوت بینمون بود. از همان وقتی که موضوع را برایم صاحب رستوران تعریف می کرد؛ تا وقتی اومدیم کنار موتور تو پیاده رو قصد داشتم یک جایی سجده شکر کنم؛نمی دونستم چرا روم نمی شد. وقتی کنار موتور رسیدم؛ دست از دلم برداشتم و روی زمین پیاده رو سجده کردم. وقتی پا شدم دیدم اشک از چشمان محسن هم جاری بود.

ادامه دارد…

انتهای پیام/*

نظرات

نظرتان را با ما به اشتراک بگذارید!

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *