شب چله در اصفهان

شب چله در اصفهان
به گزارش خبرنگار پایگاه خبری احوال نیوز، سه شنبه ۲۵ آذرماه ۱۴۰۴ به همت انجمن ادبی شمع سوخته دلان بامدیریت دکتر امراله قاسمی محفلی صمیمانه از بزرگان شعر وادب در هنرستان پسرانه خواجه نصیرالدین طوسی گرد هم آمدند تا پیشاپیش شب چله را جشن بگیرند.

دراین میان شاعری شیرین سخن از زنان شاعره افغانستانی سیده کبری حسینی بلخی، نیز حضور داشت که از استقبال ستودنی و غیرقابل انتظارش درمیان اصفهانی هایی که او را چون هموطنی به مهر درآغوش کشیدند به رسم یادگار دست نوشته ای برای پایگاه خبری احوال نوشت تا از میهمان نوازی اصفهانی ها بخصوص هنرمندانش به یادگار بماند.
ما عین دست نوشته اش را چاپ نمودیم تا از قدرشناسیش به نوعی سپاسگزاری کنیم.

اوایل هفته جاری بود که دعوتنامهای از شهر هنرمندان و غزلسرایان؛ یعنی اصفهان برای اشتراک در برنامه فرهنگی شب یلدا اشتراک نمایم و نسبت به ارزشهای فرهنگی و تاریخی موجود ادای احترام نمایم.
در متن دعوت نامه «انجمن سوخته دلان» ساعت شش بعد بعد از ظهر روز سه شنبه درج شده بود؛ ساعت دو با یکی از دوستان خوب و مهربان همیشگی راهی شهر اصفهان شدیم، هوای آفتابی خزان کم کم با نسیم خنکی طبیعت را نوازش میکرد؛ انگار پیروزی خورشید خنک خورده پاییزی را قرار بود در این شبها جشن بگیرند، بعد از حدود سه ساعت و چند دقیقه با گذشتن از تپهها و دشتهای قم و کاشان بالاخره به نصف جهان رسیدیم.

وقتی به شهر اصفهان نزدیک میشدیم هوا تاریک شده بود، اما چراغهای روشن و مهتاب گون جادههای شهر نوید از هیاهوی زندگی در این سرزمین داشت که مردان و زنانی در تکاپوی عشق برای همنفسان شان شبهای چله را قصههای ناب از لای جنگ و کتاب هدیه داده اند و رسیدن قیصر خورشید را جشن گرفتهاند.
با صد شوق تماشائی وارد محفل شدیم؛ با استقبال گرم و صمیمانه شیرین زبانان اصفهانی مواجه شدم؛ فرهنگیان مخلص و مخدومان بی مزد و منت ایران فرهنگی در انتظار یک شاعری از پیکر دوره افتاده سرزمین شان؛ افغانستان لحظه شماری میکردند، به محض رسیدن ما برنامه آغاز شد.
غزلخوانان و مثنویسرایان؛ شعر خواندند و شادی کنان شب یلدا را به یاد یلداهای زندگی، شادباش گفتند و برای فردای خورشیدی دعا کردند.

گرداننده برنامه با لحن سخت عاطفی و انسانمحور از من دعوت کرد شعر بخوانم تا به نمایندگی از نسل شاعران مهاجر که عمری را در سرزمین دومم بسر کرده ام ابراز همدلی و سپاسگزاری نمایم.
من هم به یاد چلههای سخت زندگی و نبود همزمان دل در نیمههای راه تاریکی به باد شعر افتادم که واژه واژه اش درد نبود خورشید راهم بود؛ جوانی از جنس بلور و احساس؛ که فقط با تصویر خودش سه صد و شصت و پنج یلدا را به من بخشید و خودش به سفر رفت؛ یک شعر یلدایی و یک شعر میهنی خواندم؛ اما نتوانستم به پاس آن لطف و احساسی که مسوولان برنامه بویژه دکتر امراله قاسمی و شاعران عزیز ابراز داشتند ادای دین نمایم، فقط تشکر کردم و بس.
چون هم تمام دست اندرکاران برنامه از شاعر و فرهنگی، موسیقی دان و خانم مهربانش و اهل دل همه یک دست نجابت و ادب بود؛ هنرمند محلی خوان که همراه همسرش اونجا بود من بعد از برنامه رفتم از محبت که به من و سرزمینم داشت تشکر کنم همسرش به من گفت با شنیدن شعرم اشک در چشمانش حلقه بسته بود، همدیگر را در آغوش کشیدیم و مهر خواهرانه تبادل کردیم. آوازخوان با تقدیم شعری از شاعران افغانستانی به من، نوای گرمش همچنان به همزبانی غنابخشید و دلها را لحظهای به عصر بیمرزی رساند که مولانا در خانه عطار قند و عسل میشکند و اسرار دریافت میکند، از لحظه لحظه برنامه لذت بردیم.

در کنار همه زیبایی های این محفل؛ دیدن شاعران بزرگ همانند خانم دکتر مهرناز آزاد بود که با شعرهای ناب و دکلمه دلنشینش دوباره یاد و خاطره خوبیها را تازه کرد؛ همینطور دیدار استاد ژولیده از شاعران خوشنام و پیشکسوت اصفهان هم از مزایای این محفل بود که نصیبم مان شد؛ شاعری که در فضای کرونایی و فصل سریدیها چراغ همدلی را روشنی میبخشید.
شب در هنگام برگشت آقای دکتر قاسمی با لطف بینهایت ما
را به ترمینال رساند و تحفهای هم از شیرینی گز نامدار شهرش خرید. بعد از چند دقیقه که از شهر گذشتیم، سرفصل برنامه را مرور کردم، دیدم که سراسر احترام، بزرگی و حس همدلی بود، میدیدم که احساس ناب آنان از پیر و جوان چونان دانههای برف زلال بی دریغ هدیه میشد؛ انگار تاریخ اخلاق و فرهنگ غنامند ایران را میشد در وجود و رفتار شان یافت، برف میبارد؛ هوا هم سخت سرد بود ولی در برابر گرمای احترام و انسانیت محفل ادبی یلدای اصفهانی رنگی نداشت.
با اینکه چندین ساعت در رفت و برگشت مسیر راه گذشت؛ زمانی به خانه رسیدیم انگار خسته نبودیم؛ چون از مهماننوازی مردمان شهر غزل هنوز سرشار از احساس بودیم، تا باشد در برنامههای دیگر این زحمات را جبران و قدردانی بتوانم.
بااحترام
سیده کبری حسینی بلخی
شاعر افغانستان…ساکن قم
یلدای ۱۴۰۴ اصفهان
اکوسیستم
Positive growth.
Nature, in the common sense, refers to essences unchanged by man; space, the air, the river, the leaf. Art is applied to the mixture of his will with the same things, as in a house, a canal, a statue, a picture.
But his operations taken together are so insignificant, a little chipping, baking, patching, and washing, that in an impression so grand as that of the world on the human mind, they do not vary the result.



بدون شک ما سوالی نداریم که بی پاسخ باشد. باید به کمال خلقت تا اینجای کار اعتماد کنیم تا باور کنیم که هر چه کنجکاوی نظم اشیا در ذهن ما بیدار شده است، نظم چیزها می تواند برآورده شود. شرایط هر مردی راه حلی به خط هیروگلیف برای آن پرسش هایی است که او مطرح می کند.
انتهای پیام/*

سلام تشکر از همه عزیزان مخصوصا پایگاه خبری احوال نیوز و خانم دکتر آزاد خانم حسینی بلخی و مهندس بهمنی و همه دست اندرکاران