من این حروف نوشتم… برای «روز شعر فارسی»

به گزارش خبرنگار پایگاه خبری احوال نیوز :
نظامی عروضی نوشته است که پدر شعر فارسی رودکی سمرقندی با سرودن قصیده ای امیرنصر سامانی را وادار کرد که از دل ازهوای خوش و خنک نسیم باد غیس (در خراسان آن زمان) برکَنَد و بی کفش و رخت سفر سوار بر اسب تا بخارا بتازد.این روایت مستند از تاریخ ادبیات ما ماجرایی است که تأثیر شعر بر انسان در هر جایگاه آشکار می سازد.امروز (۲۷ شهریور ماه) را روز شعر فارسی نامیده اند،روزی که نمی توان در یک شاعر و یا تعدادی انگشت شمار شاعر معاصر یا متأخر خلاصه کرد از هر دری که برویم به دواوینی سترگ و غنی از اشعار پرنغز شاعران اعصار گذشته مان برمی خوریم و حتی شاعرانی که به اجتماع کمتر توجه داشته اند و قصاید درباری برای مقبولیت خویش سروده اند در بنیان ادب فارسی ابیاتی را برای آیندگان ثبت کرده اند هر چند برای مردم زمانه های مختلف با اشعار اجتماعی دیگر شاعران تفاوت از زمین تا آسمان است.نیمایوشیج در مثالی آثار خود به رودخانه تشبیه می کند که رهگذران در هر نقطه مسیر این رود می توانند از زلال آب و صفای آن استفاده کنند و به راستی شعر در هر قالبی که بخواهیم تعریف کنیم از عروضی گرفته تا قالب نیمایی و دیگر قالب های ابداع شده در زمانه ی ما تأثیر اجتماعی خود را خواهد گذاشت و هنوز با گذشت سده ها از ارائه این نظریه نظامی عروضی سمرقندی در «چهار مقاله» چراغ روشنی در مسیر شاعران است آنجا که می نویسند:«شاعر باید سلیمالفطره، عظیمالفکره، صحیحالطبع، جیّدالرویه و دقیقالنظر باشد».درماجرای شاعری انسان بزرگ اندیشه، درست قریحه، نیکو روش و باریکبین باید که لطف سخنش بر جان و روان آدمیان و حتی گیاهان بنشیند همان کاری که موسیقی با گیاهان می کند و ارتعاشات مثبت آن گل و گیاه را سرخوش نگه می دارد.روان آدمی به واژه های پرلطف و حروف بامعنا از جنس روشنی نیاز دارد و شعر برآمده از دل شاعران با هر رویکرد عاشقانه،اجتماعی و طنز تلخ درمان دردهای بی درمان مردم همه زمانه هاست، آنجا که حافظ می گوید:من این حروف نوشتم چنانکه غیر ندانستتوهم ز روی عنایت چنان بخوان که تو دانی
اینجاست که شاعر روشن اندیشه مسیر پرواز را به انسان برآمده از انس و دوستی نشان می دهد که مسیر دوستی را طی کند و درک زمان را به او یادآور می شود و «حدیث عشق» را نثار همگان با نژاد و قوم و مسلکی می کند که؛یکیست ترکی و تازی در این معامله حافظحدیث عشق بیان کن بدان زبان که تو دانی
حالا به تعبیر دکتر سیروس شمیسا « آدمی شیفته فرزند خود و شعرش» است و طبع نازک و لطیف بیشتر شاعران هم نقد اشعار خود را بر نمی تابد و بطوریکه که «آهسته دعا نتوان کرد» اما چه باید کرد که غبار فراموشی گذر زمان بر کلمات ناهنجار و حشو سروده های بسیاری از شاعران دیروز نشست و با اشعار اینگونه شاعران در زمانه ی ما و پس از ما نیز همین کار را خواهد کرد و یا به قول آن شعرشناس متأخر در ادب پارسی بیشتر اشعار شاعران زودتر از شاعرش خواهد مُرد؛ این قراری است که برای برقراری شاعران بزرگی نظیر فردوسی، حافظ، سعدی، مولانا، خیام برقرار مانده است و در تعریف شعر چه زیبا بیان می کند شاعر دردآشنای سده گذشته ما محمد تقی بهار که در قطعه ای چهار بیتی خوش سروده است:
شعر دانی چیست، مرواریدی از دریای عقل
شاعر آن افسونگری کاین طرفه مروارید سُفت
«صنعت» و «سجع» و «قوافی» هست نظم و نیست شعر
ای بسا ناظم که نظمش نیست الا حرف مُفت
شعر آن باشد که خیزد از دل و جوشد ز لب
باز در دلها نشیند هرکجاگوشی شُنفت
ای بسا شاعرکه او در عمرخود نظمی نساخت
وی بسا ناظم که او در عمر خود شعری نگفت
صفدر دوام
انتهای پیام/*
