
دکتر مهرناز آزاد: پیوند میان هویت ملی ایرانی و مذهب تشیع تصادفی نیست
دکتر مهرناز آزاد، پایگاه خبری احوال نیوز،دکتر مهرناز آزاد پژوهشگر مسائل اجتماعی در مقاله ای به مناسبت چهلمین روز شهادت امام حسین (ع) با عنوان «پیوند میان هویت ملی ایرانی و مذهب تشیع تصادفی نیست» نوشت:
پیوند میان هویت ملی ایرانی و مذهب تشیع، تصادفی نیست
دکتر مهرناز آزاد پژوهشگر مسائل اجتماعی، در مقاله ای به مناسبت چهلمین روز شهادت امام حسین (ع) با عنوان «پیوند میان هویت ملی ایرانی و مذهب تشیع تصادفی نیست» نوشت:
پیوندِ میان هویت ملی ایرانی و مذهب تشیع، تصادفی نیست؛ بلکه پاسخی استراتژیک و برخاسته از بطنِ تحقیرها و تبعیضهایی است که مسلمانان پس از پیروزی های متعدد در جنگ با ایرانیان بین خود و ما به عنوان اقوامی فروتر از عرب آغاز کردند.
این مساله مورد تأیید بسیاری از مورخان برجسته (مانند شهید مرتضی مطهری در خدمات متقابل اسلام و ایران یا آثار دکتر علی شریعتی و دیگر پژوهشگران تاریخِ اجتماعی ایران) است.
در اینجا چند دلیل کلیدی برای اینکه چرا ایرانیان، مذهب شیعه را بستری برای حفظ هویت خود دیدند، آوردهام:
۱. آرمانِ «عدالتخواهی» در برابر «تبعیض نژادی»
خلافتهای اموی (و تا حدودی عباسی) عملاً بر اساس برتریِ نژادیِ عرب اداره میشدند.
تشیع برای ایرانیان این پیام را داشت: در اسلامِ علوی، ملاک برتری «تقوا» است نه «نژاد و قبیله». این مذهب به ایرانیان اجازه میداد بدون اینکه مجبور باشند فرهنگ عربی را در معنای نژادیاش بپذیرند، مسلمان باقی بمانند و در عین حال، «عدالت» را که از آرمانهای کهنِ ایرانزمین (مثل کارنامه انوشیروان عادل) بود، در قالبی جدید جستجو کنند.
۲. مفهومِ «امامت» و جایگزینی با «فره ایزدی»
در ایران پیش از اسلام، مفهوم «فرّ ایزدی» (مشروعیت الهی پادشاه) بسیار مهم بود. پس از اسلام، وقتی ایرانیان با شخصیت امام علی (ع) و فرزندانش آشنا شدند، ویژگیهایی در آنها یافتند که با همان کهنالگوهای ذهنیشان همخوانی داشت .
شجاعت و دلاوری: که یادآورِ پهلوانان و شاهانِ شاهنامه بود.
مظلومیت: داستانی که همیشه در روانِ ایرانی (به عنوان کسی که وطن و میراثش مورد هجوم قرار گرفته بود) طنین داشت.
در واقع، ایرانیان در خاندانِ پیامبر (اهلبیت)، مأمنی یافتند که در مقابلِ دستگاهِ ستمگرِ بنیامیه (که قاتلانِ حسین (ع) و مظهرِ نژادپرستی عربی بودند) ایستادگی میکردند.
۳. تقابل با «بنیامیه» به عنوان دشمنِ مشترک
بنیامیه نه تنها دشمنِ اهلبیت بود، بلکه دشمنِ سرسختِ هویتِ ایرانی نیز بود. «حجاج بن یوسف ثقفی»، سردارِ بنیامیه، یکی از کسانی بود که به شدت با فرهنگ و زبان فارسی مبارزه میکرد و حتی دستور داده بود که در دیوانها به هیچوجه فارسی نوشته نشود.
وقتی ایرانیان میدیدند که دشمنِ امامِ آنها، همان دشمنِ فرهنگ و زبانِ آنهاست، پیوندی عمیق میان «عشق به اهلبیت» و «حفظِ هویت ایرانی» شکل گرفت. شیعه شدن، راهی بود برای «نه» گفتن به خلافتِ نژادپرستِ عرب.
۴. بستری برای «خردمندی» و «فرهنگدوستی»
تشیعِ ایرانی به دلیل پیوند با عرفان و فلسفه (که از میراث یونانی و ایرانیِ پیش از اسلام تأثیر گرفته بود)، توانست فضایی را ایجاد کند که در آن عقل و خرد اهمیت داشته باشد. این مذهب به ایرانیان اجازه میداد تا در حوزهی فقه، فلسفه و کلام به بالاترین مراتب برسند و دیگر کسی نتواند به بهانهی «عجم بودن»، آنها را از جایگاههای علمی کنار بگذارد.
درنتیجه ، ایرانیان با زیرکیِ خاصِ خود، «خِرد ایرانی» را در کالبدِ «عشق به خاندان پیامبر» دمیدند. آنها از اسلامِ حکومتی و قبیلهگرا فاصله گرفتند و به اسلامِ علوی پناه بردند تا هم دینشان حفظ شود و هم هویتشان.
این یک دوران گذار بود که در آن «دردِ تحقیر»، سوختِ اصلی برای خلقِ یک تمدنِ نوین شد. ایرانیان پس از مدتی چنان در این ساختار نفوذ کردند که حتی بسیاری از علومِ عربی (مثل ادبیات و نحوِ عربی) را ایرانیانِ شیعه یا دوستدارِ اهلبیت تدوین کردند.
به همین دلیل وبه مرور مردم ایران امروز با آگاهی کامل دین اسلام و مذهب شیعه را پذیرفته و در حال حاضر در شرایط کنونی بخوبی و با اقتدار و شجاعت دارند از آن به عنوان میراث پیامبر اسلام با جان و دل دفاع می کنند امروز ایران با این مقاومت دارد سخت ترین لحظه های تاریخی خود را می گذراند
در واقع امروز ،«مقاومت»، نه یک اتفاقِ گذرا، بلکه بخشی از «ژنِ فرهنگی و مذهبی» ایرانی است.
یعنی:
۱. تبدیل شدنِ «مظلومیت» به «مقاومت»
در تاریخِ شیعه، مفهومی وجود دارد که از «مظلومیتِ» امام حسین (ع) به «مقاومتِ» پیروانِ ایشان تبدیل میشود. همانطور که در قرونِ نخستین، ایرانیان با پذیرشِ این مذهب، از طریقِ دفاع از حق، در واقع در حالِ دفاع از کرامتِ انسانی و هویتِ خود بودند، امروز نیز همان الگو تکرار میشود. وقتی می گوییم مردم با «جان و دل» از این میراث دفاع میکنند، در واقع به این حقیقت اشاره داریم که این دفاع، صرفاً یک بحثِ کلامی نیست، بلکه یک «تجربه زیسته» از ایستادگی در برابرِ ظلم است.
۲. پیوندِ «عقیده» و «میهنپرستی»
آنچه امروز ایران را در برابرِ فشارهای جهانی و چالشهای امنیتی حفظ کرده، همین تلاقیِ دو نیرو است
نیروی اول: ایمانِ قلبی به ارزشهای اسلامی و شیعی.
نیروی دوم: حسِ عمیقِ میهنپرستی و مسئولیتپذیری در قبالِ خاکِ ایران.
در بسیاری از نقاط جهان، مذهب و ملیت با هم در تضاد هستند، اما در تجربه ایران، این دو نیرو به هم گره خوردهاند تا یک «سپرِ دفاعی» ایجاد کنند. این همان چیزی است که باعث میشود ایران در «سختترین لحظات تاریخی» خود، دچار فروپاشی نشود.
۳. ایران به عنوان یک «محورِ ایستادگی»
ایرانیان در دورانِ گذارِ پس از ساسانیان، هرگز تسلیمِ «هضم شدن» در فرهنگِ فاتحان نشدند و در نهایت تمدنِ خود را به تمدنِ اسلامی هدیه دادند. امروز نیز، این «خودداری از تسلیم شدن» همچنان جاری است.
ایران با حفظِ استقلالِ خود در برابرِ قدرتهای جهانی، در واقع در حالِ تکرارِ همان الگویِ تاریخی است: «پذیرشِ تغییرات جهان، اما بدونِ از دست دادنِ اصلِ وجودی و هویتِ خویش».
به نظر نگارنده آنچه در تاریخ به عنوان «تحقیرِ ایرانیان» بود، در نهایت به «قدرتِ ایرانیان» تبدیل شد که توانستند هسته مرکزیِ یک تمدنِ بزرگ را بازتعریف کنند. و امروز، همان «اصالت» و «ایستادگی»، موتورِ محرکِ مردم برای عبور از بحرانهای کنونی است.
درواقع تاریخ، فقط گزارشِ اتفاقاتِ گذشته نیست، بلکه نقشهی راهی است برای درکِ امروز و ساختنِ فردا.
اابته با ورود به هر دوره تاریخی سیاست های جهانی تغییر می کند و طبیعی است که ایران نیز در ساختارهای سیاسی خود تغییر ایجاد کند این یعنی شناخت سیاست جهانی و تحلیل این سیاست به نفع جامعه ایران
تغییرات ساختاری، نه تنها اجتنابناپذیرند، بلکه بخشی از فرآیندِ تکاملِ یک ملت در مواجهه با جهان هستند.
واین تفاوت میان یک «ملتِ باستانی» و یک «ملتِ مدرن و هوشمند» را نشان میدهد:
۱. تفکیک میان «هویت ثابت» و «ساختار متغیر»
هویت : شامل فرهنگ، مذهب (شیعه)، و روحیه مقاومت، باید ثابت و ماندگار باشد.
ساختار سیاسی: باید سیال و منعطف باشد تا بتواند با «سیاستهای جهانی» که مد نظر ماست، سازگار شود.
این یعنی یک ملت میتواند در عین وفاداری به ارزشهای اصیل خود، ساختارهای حکومتی، دیپلماتیک و اقتصادیاش را بر اساس معادلات جدیدِ روز تغییر دهد تا در بازیهای جهانی عقب نماند.
۲. اهمیت «شناخت» و «تحلیل»
«این یعنی شناخت سیاست جهانی و تحلیل این سیاست به نفع جامعه ایران»، در واقع قلبِ تپندهی «منافع ملی» همین است. در دنیای امروز، قدرت فقط با اسلحه نیست، بلکه با «اطلاعات و تحلیل» است.
اگر ایران بتواند تغییراتِ قدرت در جهان (مثل تغییر قطبهای اقتصادی از غرب به شرق، یا ظهور تکنولوژیهای جدید) را به درستی تحلیل کند، میتواند از این تغییرات به جای اینکه قربانی آنها باشد، به عنوان فرصت استفاده کند.
این یعنی تبدیل شدن از یک «واکنشگر» (Reactive) به یک «کنشگر» (Proactive) در صحنه جهانی.
۳. سیاست به عنوان ابزاری برای صیانت از جامعه
هدف از این تحلیل، «به نفع جامعه ایران» بودن است. این نشان میدهد که ما نباید سیاست را صرفا یک بازیِ قدرتطلبانه، ببینیم بلکه سیاست باید همواره ابزاری برای «صیانت از رفاه، امنیت و کرامتِ مردم» باشد.
در دورانهای گذشته (مثل همان دوران پس از سقوط ساسانیان)، ایرانیان مجبور بودند با ساختارهای جدید سازگار شوند تا بتوانند در آینده دوباره قدرت خود را بازپس بگیرند. امروز نیز، هوشمندی در تحلیلِ سیاستهای جهانی، راهی است تا ایران بتواند در عینِ حفظِ استقلالِ خود، از فشارهای اقتصادی و سیاسی که به جامعه وارد میشود، پیشگیری کند.
بنابراین ایران نباید در یک قالبِ ایستا و قدیمی محبوس شود، بلکه باید با استفاده از «خردِ تاریخی» (آنچه از گذشته آموختهاند) و «دانشِ مدرن» (آنچه در سیاست جهانی جریان دارد)، ساختارهای خود را ارتقا دهد تا بتواند در سختترین لحظات، نه تنها بقا یابد، بلکه پیشرو باشد.
این یعنی: «اصالت در ریشه، و هوشمندی در شاخه و برگ.»
اما در این میان با دوچالش روبرو هستیم
که این دو چالش، مانند دو حلقهی زنجیر به هم متصلاند و حرکت کردن در این مسیر را پیچیده میکنند.
۱. چالش اول: کمبود ابزارهای تحلیلی و علمی (چالش ابزار)
این یعنی ما در حوزه «دانشِ قدرت» با ضعف مواجه هستیم. در دنیای امروز، سیاست دیگر فقط با دیپلماتها پیش نمیرود؛ بلکه با «دادهها»، «الگوریتمها»، «اقتصادِ دیجیتال» و «روانشناسیِ سیاسی» پیش میرود.
کمبود تخصص: ما با کمبودِ تحلیلگرانِ سطحبالا که بتوانند پیچیدگیهای «جنگهای سایبری»، «جنگهای اقتصادی» و «تغییرات ژئوپلیتیک» را به زبانِ ساده برای تصمیمگیران و جامعه ترجمه کنند، روبرو هستیم.
شکافِ دانش: گاهی میانِ دانشِ دانشگاهی و واقعیتهای میدانیِ سیاست، یک شکاف بزرگ وجود دارد. ما ابزاری نداریم که بتوانیم با دقتِ ریاضی، پیامدهای یک تصمیم سیاسی را در ده سال آینده پیشبینی کنیم.
۲. چالش دوم: تضاد دیدگاههای داخلی (چالش مسیر و جهت)
این چالش حتی از چالش اول هم دشوارتر است؛ زیرا وقتی «ابزار» داشته باشیم اما بر سرِ «مقصد» اختلاف نظر داشته باشیم، حرکت به سمت جلو ممکن نیست.
تقابل ایدئولوژی و واقعگرایی: در داخل کشور، همواره کشمکشی میانِ کسانی که میخواهند سیاست را بر اساس «اصولِ ایدئولوژیک و آرمانگرایانه» پیش ببرند، و کسانی که میخواهند بر اساس «منافعِ ملی و واقعگرایی سیاسی» عمل کنند، وجود دارد.
عدمِ اجماع ملی: برای اینکه یک ملت در برابر فشارهای جهانی ایستادگی کند، نیاز به یک «حداقلِ اجماع» دارد. وقتی در درون، دیدگاهها دربارهی نحوهی برخورد با دنیا (مثلاً شرق یا غرب) به شدت متضاد باشد، تصمیمگیریِ استراتژیک و بلندمدت بسیار دشوار میشود.
خطر اصلی زمانی است که این دو چالش با هم ترکیب میشوند:
زمانی که ما «ابزارِ تحلیلِ درست» را نداریم (چالش اول)، دچار «تصمیماتِ اشتباه» میشویم؛ و وقتی تصمیمات اشتباه گرفته میشود، «تضاد و شکافهای داخلی» (چالش دوم) عمیقتر میشود، چون هر گروه از مخالفان، اشتباهِ گروه دیگر را به عنوان دلیلی برای تقابلِ بیشتر استفاده میکند.
به همین دلیل خروج از این وضعیت، نیازمند یک «جهشِ کیفی» است. ما هم به «دانش و تخصصِ مدرن» نیاز داریم تا بفهمیم دنیا به کدام سو میرود، و هم به «توافق و هوشمندیِ سیاسی» نیاز داریم تا بتوانیم بر سرِ مسیری که این دانش به ما نشان میدهد، به وحدت برسیم.
حالا سوال اینجاست برای شکستنِ این دو چالش، باید از کجا شروع کرد؟ از «اصلاحِ سیستمهای آموزشی و علمی» (برای حل چالش ابزار) یا از «ایجادِ گفتمانهای جدید برای رسیدن به توافق داخلی» (برای حل چالش مسیر)؟
به نظر نگارنده ابتدا باید به توافق داخلی رسید زیرا اختلافات داخلی کم کم باعث درگیری های داخلی می شود و مردم را دچار سردرگمی و چند دستگی می کند و برای پاسداشت مرزهای جغرافیایی ایران و تجزیه نشدن این سرزمین بزرگ و حفظ قدرت مرکزی و حفظ شکوه تاریخی این سرزمین باید مردم بدانند کدام سو بایستند تا سرزمین یکپارچه ای داشته باشند نه یک جغرافیای تکه تکه شده.
این «نگاهِ واقعگرایانه به امنیت ملی» یکی از حیاتیترین مفاهیم در پایداریِ دولتها و ملتها ست: «وحدتِ ملی در برابر تهدیداتِ تجزیهطلب».
«اختلافات داخلی» صرفاً یک بحثِ نظری یا سیاسی نیست، بلکه یک «تهدیدِ وجودی» است.
این استدلال از سه منظرِ استراتژیک قابل بررسی است.
۱. خطر «تجزیه از درون»
تاریخ نشان داده است که هیچ امپراتوری یا کشور بزرگی، تنها با حملهی از بیرون سقوط نکرده است؛ بلکه اکثر آنها ابتدا از درون، به دلیل «از دست دادنِ انسجامِ اجتماعی»، فروپاشیدهاند.
وقتی مردم دچار «سردرگمی» شوند و نتوانند یک «هویتِ مشترکِ سیاسی» را شناسایی کنند، هر گروهی ممکن است به سمتِ منافعِ کوچک و موضعیِ خود برود.
این «چند دستگی» (تکهتکه شدنِ جبههی ملی) دقیقاً همان شکافی است که دشمنان و قدرتهای خارجی از آن برای «مهندسیِ اجتماعی» و ایجادِ «جنگهای داخلی» استفاده میکنند.
۲. رابطه میان «قدرتِ مرکزی» و «یکپارچگیِ جغرافیایی»
«حفظ قدرت مرکزی برای پاسداشت مرزهای جغرافیایی».
در علمِ سیاست، یک کشور بدون یک «مرکزیتِ قوی و مورد توافق»، دچار حالت «دولتِ شکستخورده» میشود. در این حالت:
مرزها ضعیف میشوند.
قدرتهای منطقهای و جهانی، در مناطقِ مختلفِ کشور شروع به نفوذ میکنند.
و در نهایت، آن «شکوهِ تاریخی» و «جغرافیایِ یکپارچه» به قطعاتِ کوچکتر تبدیل میشود که هر کدام تحتِ کنترلِ یک قدرتِ متفاوت باشد.
۳. نقشِ «آگاهیِ جمعی» در بقای ملی
مردم باید بدانند کدام سو بایستند، یعنی ضرورتِ وجود یک «نقشهی راهِ ملی» .
اگر مردم و نخبگان، یک «مرزِ قرمزِ مشترک» (مثلاً تمامیت ارضی و هویت ملی) را تعریف نکنند، هر جریانی میتواند با شعارهای متفاوت، مردم را از هم جدا کند. هدفِ نهایی از دیدگاه من این است که مردم بدانند: «بقا و شکوهِ سرزمین، فراتر از اختلافاتِ جزئیِ سیاسی است.»
پس «ثباتِ داخلی»، پیششرطِ هرگونه «قدرتِ خارجی» است. یعنی تا زمانی که ما در خانهی خود بر سرِ مسیرِ حرکت، با هم نمیجنگیم و به یک «تفاهمِ بنیادین» برای حفظِ مرزها نمیرسیم، هر چقدر هم که ابزارهای تحلیلِ جهانی را داشته باشیم، نمیتوانیم از آن ابزارها برای پیشرفت استفاده کنیم؛ چون انرژی ما صرفِ «جنگهای داخلی» خواهد شد.
این یعنی: « اول، باید جبههی داخلی را برای حفظِ وجود، یکپارچه کرد؛ تا سپس بتوان به دنبالِ اقتدار در صحنهی جهانی رفت.»
با این نگاه، چه چیزی میتواند به عنوان یک «ستونِ مشترک» عمل کند تا حتی مخالفانِ شدیدِ سیاسی نیز بتوانند بر سرِ آن، برای حفظِ «یکپارچگیِ ایران» با هم متحد شوند؟ آیا «هویت ملی و مذهب» میتواند این ستون باشد؟
بله صددرصد ما همچنان یکپارچه باید هم از میراث ملی تاریخی خود دفاع کنیم هم از حاکمیت دینی شیعی خود که برمی گردد به احترام به اهل بیت پیامبر اسلام بخصوص سید الشهدا که برای شیعه تا پای جان خود و خانواده اش ایستاد
این پیامی است که نگارنده بر آن تأکید دارد: «تلفیقِ هویتِ ملی با ایمانِ مذهبی به عنوان یک سپرِ دفاعی و یکپارچهکننده.»
در واقع من به یک «سنتِ حیاتِ ملی» اشاره میکنم که در آن، دو رکنِ اصلیِ وجودیِ ایران، نه تنها با هم در تضاد نیستند، بلکه مکمل یکدیگرند تا یک «بنیانِ مقاومت» را بسازند. این پیوند را میتوان از دو منظرِ بسیار عمیق تحلیل کرد:
۱. میراث ملی؛ «ریشه و هویت»
میراث ملی و تاریخی ایران، آن چیزی است که به ما «تداوم» میدهد. این میراث (از کوروش تا شکوهِ تمدنهای باستانی) به ایرانیان میآموزد که آنها صاحبِ یک «تاریخِ با اصالت» هستند. این میراث، روحِ استواری به ما میدهد که در برابرِ هرگونه تلاش برای «ناشناختن» یا «پاک کردنِ هویت» ما، ایستادگی کند. این یعنی «ما هستیم چون همیشه بودهایم.»
۲. حاکمیت دینی (تشیع)؛ «ارزش و الگوی مبارزه»
و آنچه به این ریشهی تاریخی، «جهانبینی و معنا» میبخشد، مذهب تشیع است.
شخصیت امام حسین (ع) به شیعه آموخته است که «حق» و «عدالت» حتی به قیمتِ جان و خانواده نیز نباید معامله شود. این دقیقاً همان چیزی است که در بحثهای قبلی از آن به عنوان «ژنِ مقاومت» یاد کردم و همانطور که در ابتدا گفتم، ایرانیان با پذیرش تشیع، در واقع با ارزشهای «مظلومیت در برابر ظلم» و «عدالتخواهی» پیوند خوردند. این مذهب، به هویتِ ملیِ ایران، یک «جهانبینیِ اخلاقی» داد که در آن، مبارزه با ظلم، یک وظیفهی مقدس است.
۳. تلاقیِ «میهن» و «ایمان»: یک جبههی واحد
وقتی این دو با هم ترکیب میشوند، یک «هویتِ مرکب و قدرتمند» ایجاد میشود:
ایرانی بودن، به ما «جغرافیا، زبان و تاریخ» میدهد.
شیعه بودن، به ما «هدف، ارزش و قدرتِ روحیِ مبارزه» میدهد.
در این حالت، دفاع از «مرزهای جغرافیایی ایران»، تبدیل به یک «وظیفهی دینی» میشود (دفاع از وطن) و دفاع از «ارزشهای دینی»، به یک «مسئولیتِ ملی» تبدیل میگردد. این یعنی اگر کسی بخواهد به مرزهای ایران تعرض کند، در واقع به «حرمِ مقدسات و ارزشهای دینی» هم تعرض کرده است؛ و اگر بخواهد ارزشهای دینی را زیر سوال ببرد، با «میراثِ تاریخیِ ملتی که در برابر ظلم ایستاده» روبرو میشود.
وبرای حفظ این شرایط یکپارچگی ایران، باید بر پایه یک «اتحادِ مقدّس» شکل بگیرد.
ایران نباید میانِ «میهنپرستی» و «ایمان» یکی را انتخاب کند، بلکه باید با «در هم آمیختنِ این دو»، یک قدرتِ غیرقابلشکست ایجاد کند که نه با تغییراتِ سیاسیِ جهانی از هم بپاشد و نه با فشارهای خارجی تکهتکه شود.
این یعنی: «میهن، مذهب و تاریخ؛ سه ضلعِ یک مثلثِ ناگسستنی برای بقای ایران است.»
در دنیایِ امروز که ابزارهای «جنگِ نرم» و «تلاش برای جداسازیِ دین از سیاست یا دین از ملیت» بسیار گسترده شده است، بزرگترین راه برای اینکه این پیوندِ «ملیت-مذهب» در ذهنِ نسلهای جوان حفظ شود،
الویت دوم این است که بخشی از اساتید با آموزش و ساختن فیلم های مستند و تحلیل های دقیق جوانان را هوشیار کنند و به جنگ تبلیغات وسیع خارجی علیه ما بروند اما الویت نخست نمایشِ عملیِ این پیوند در رفتارِ سیاستمداران است چون بسرعت بوسیله رسانه های ایران و جهان پخش و دیده می شود می تواند سرعت و تاثیر بسیار بیشتری داشته باشد
در عصرِ حاضر، «بیننده» و «شنونده» بیش از هر زمان دیگری تحت تأثیر «نمایشِ واقعیت» قرار دارند.
اگر بخواهیم این دو راهکار را از منظر کارآمدی بررسی کنیم، متوجه میشویم که «سرعت و اثرگذاری» البته در الویت است
۱. نقش اساتید و مستندسازان: «جنگِ تمدنی و بلندمدت»
آنچه درباره اساتید و ساخت فیلمهای مستند گفتم، در واقع «جنگِ نرم» در سطح بنیادین است.
هدف: ایجادِ ریشههای فکری و آگاهیبخشیِ عمیق.
ویژگی: این کار بسیار حیاتی است، اما یک ویژگی دارد: «زمانبر بودن». ساختنِ یک مستندِ علمی یا آموزشِ یک نسل، ماهها و سالها زمان میبرد تا اثرش در لایههای عمیقِ ذهنِ جوانان رسوخ کند.
کاربرد: این ابزار برای «پیشگیری» از نفوذ و «تثبیتِ» باورها در طولانیمدت است.
۲. نقش سیاستمداران: «نمایشِ قدرت و الگو سازیِ فوری»
راهکارِ سریعتر و موثرتر «نمایشِ عملیِ پیوندِ ملت و دین در رفتارِ سیاستمداران»است. در واقع «جنگِ نرم در سطحِ هیجان و الگوسازی» است.
هدف: ارائه یک «نمونهی عینی»از آنچه گفته میشود.
ویژگی: این کار «آنلاین و لحظهای» است. در دنیای رسانه، مردم از «شنیدنِ شعار» خسته شدهاند؛ آنها به دنبال «دیدنِ عمل» هستند.
چرا مؤثرتر است؟ زیرا وقتی یک سیاستمدار در یک لحظهی حساس، رفتاری نشان دهد که نشاندهندهی «ایثار برای میهن» در عینِ «وفاداری به اصولِ مذهبی» باشد (مثلاً در یک مذاکره بینالمللی یا یک بحران داخلی)، این تصویر در ذهنِ میلیونها نفر از طریق رسانهها حک میشود. این رفتار، «گواه» برای تمامِ آن مستندها و تحلیلهایی است که اساتید میگویند.
تلاقیِ دو راهکار: «گفتار و کردار»
یک اصلِ طلایی در مدیریتِ اجتماعی است که می گوید «برای اینکه توده از یک مسیر پیروی کند، باید میانِ «آنچه گفته میشود» (گفتارِ اساتید) و «آنچه دیده میشود» (کردارِ سیاستمداران) هیچ شکافی وجود نداشته باشد.»
اگر اساتید بگویند «مذهب و ملیت یکی است»، اما سیاستمداران در عمل، مذهب را فدای منافعِ سیاسی کنند یا ملیت را فدای اصولِ مذهبی، آن وقت «بحرانِ اعتماد» ایجاد میشود.
اما اگر سیاستمدار، «نمایشِ عملیِ» این پیوند را ارائه دهد، او در واقع دارد به اساتید «سلاحِ قدرتمندتری» میدهد تا با آن، جوانان را قانع کنند.
درنتیجه
استراتژیِ عملیاتی برای حفظِ یکپارچگی و مقابله با جنگهای رسانهای، باید به صورت «دوگانه» پیش برود:
۱. بازسازیِ ذهنی (از طریق اساتید و مستندسازی) برای ایجادِ زیربنای فکری.
۲. بازسازیِ تصویری (از طریق رفتارِ سیاستمداران) برای ایجادِ اعتماد و الگو در لحظه.
خلاصه اینکه :
با نزدیک شدن به چهلمین روز شهادت امام حسین (ع) دلم می خواهد بگویم مدیران ارشد مملکت که درحال حاضر دردوجبهه در حال نبرد هستند هم با دشمنان ومبلغان ناحق خارجی هم مخالفین داخلی با مرکزیت قراردادن شهادت امام حسین(ع)والگو گرفتن از او درکنارمردم وبا قدرت گرفتن از اعتماد، گذشت ،فداکاری و پایمردی مردم هم به ملیت خود پایبند باشند هم به اقتدار شیعه وهم به استقلال و یکپارچگی ووحدت وبا یادآوری مکرر فداکاری های این ملت درطول تاریخ و حمایت از شهادت امام مظلومشان نگذارند مردم دچارناامیدی از رهبران خودشوند
درواقع از نمادِ والای «شهادت» (که مظهرِ اوجِ ایثار و حقیقت است)، یک «پارادایم مدیریتی» استخراج کنند تا بحرانِ اعتماد میان «حاکمیت» و «مردم» را هرچه بیشتر و هرچه زودتر حل کنند.
در آستانهی چهلمین روز شهادت امام حسین (ع)، میتوان این آموزههای عمیق را به زبانِ «مدیریتِ بحران» و «رهبریِ استراتژیک» برای مدیران ارشد ترجمه کرد. برای اینکه آنها از این الگوی بزرگ برای عبور از دو جبههی دشمن (خارجی و داخلی) استفاده کنند، این چهار ستون را میتوان پیشنهاد داد:
۱. از «مدیریتِ بقا» به «مدیریتِ ارزش» (الگوی قیام)
بزرگترین درس امام حسین (ع) این بود که او نه برای «بهدست آوردنِ قدرت»، بلکه برای «حفظِ ارزش» قیام کرد.
پیام برای مدیران: در نبردهای فعلی، اگر مدیران فقط به دنبال «حفظِ کرسی» یا «حفظِ ساختار» باشند، در برابرِ تبلیغات دشمن و نارضایتی داخلی شکست میخورند. اما اگر رفتارشان بر اساس «اصالتِ ارزشها» باشد (یعنی حتی اگر هزینهی حفظِ ارزش، سخت و تلخ باشد)، مردم حتی اگر با تصمیمات سخت هم موافق نباشند، به «اصالتِ مسیر» اعتماد میکنند.
نتیجه: وقتی مردم ببینند مدیر، «ارزش» (عدالت، ملیت، دین) را فدای «منافعِ شخصی یا حزبی» نمیکند، ناامیدی جای خود را به «صبرِ همراه با امید» میدهد.
۲. «ایثارِ مدیریت»؛ گذار از «اقتدارِ آمرانه» به «اقتدارِ همراه»
امام حسین (ع) در اوجِ قدرت و حقانیت، ایثار کرد. مدیران ارشد در زمانِ بحران، نباید تنها از «ایثارِ مردم» (در قالبِ تحمل سختیهای اقتصادی یا اجتماعی) انتظار داشته باشند؛ بلکه خودشان باید «پیشقراولِ ایثار» باشند.
پیام برای مدیران: برای بازگشتِ اعتماد، باید از «ایثارِ مادی و معنویِ رهبران» شروع کرد. وقتی مردم ببینند مدیران ارشد در کنارِ مردم هستند، از سختیها میگذرند و اولویتِ آنها «مصلحتِ ملی» است نه «امتیازاتِ طبقاتی»، آن وقت «اعتماد» بازسازی میشود.
نتیجه: ایثارِ مدیر، پیوندِ میان «مذهب» (فرهنگ ایثار) و «ملیت» (حفاظت از کیان) را عملی میکند.
۳. تبدیلِ «مظلومیت» به «عزت و اقتدار» (الگوی کربلا)
تشیع به ما آموخت که «مظلومیت» نباید به معنای «تسلیم» باشد، بلکه باید به معنای «ایستادگیِ با عزت» باشد.
پیام برای مدیران: در نبرد با دشمنان خارجی، نباید از موضعِ «دفاعِ صرف و مظلومیتِ منفعل» عمل کرد؛ بلکه باید با «اقتدارِ علمی و استراتژیک» نشان داد که ایران، صاحبِ تمدنی است که هیچگاه تسلیم نشده است. در عین حال، در برخورد با مخالفان داخلی، نباید از موضعِ «جنگ و دشمنی»، بلکه باید از موضعِ «پذیرشِ حق و اصلاح» (مانند صلح امام با معترضان) عمل کرد تا شکافها ترمیم شوند.
نتیجه: این رویکرد، هم «اقتدارِ شیعی» را حفظ میکند و هم «وحدتِ ملی» را.
۴. یادآوری «هویتِ مشترک»؛ پیوندِ خون و خاک
ما به درستی اشاره کردیم که مردم باید «فداکاریهای تاریخیِ این ملت» را به یاد بیاورند.
پیام برای مدیران: مدیران باید در گفتمانِ خود، «مذهب» را به عنوان «نیروی محرکهی ملی» معرفی کنند، نه یک موضوعِ جداگانه. باید یادآوری کنند که همانگونه که ایرانیان در طول تاریخ، برای حفظِ دین و مذهب از جانِ خود گذشتند، همین «روحیه» باعث شد که ایران در برابرِ تمام تهاجمات، پابرجا بماند.
نتیجه: وقتی مردم درک کنند که «دفاع از ایران» و «دفاع از دین»، دو روی یک سکه هستند، «وحدتِ ملی» از یک شعار به یک «الگوی زیست» تبدیل میشود.
و درنهایت امیدوارم این رویکردبتواند از «ناامیدیِ اجتماعی»، به «بیداریِ جمعی» تبدیل شود وبه عنوان یک «شروعِ امیدبخش» برای کلِ سیستم عمل کند.
به امید ایرانی آباد، آزاد و یکپارچه


مهرناز آزاد
مردادماه ۱۴۰۵
انتهای پیام/*
