غزاله جبار زارع: چون جویبار عمیق و آرام

غزاله جبار زارع: چون جویبار عمیق و آرام
چون جویبار عمیق و آرام
غزاله جبار زارع
عضو انجمن حقوق اساسی ایران
مربی فدراسیون بدنسازی ایران
مربی فدراسیون ورزش های رزمی ایران
رئیس شورای مشاوران موسسه شهید تورجی زاده
پایگاه خبری احوال نیوز، عشق با نگاه متفاوتی در گذشته ساری و جاری بوده که کمتر کسی به آن توجه داشته و دارد
شاید یکی از بهترین و مشهورترین این نمونهها داستان «شیخ صنعان و دختر ترسا» در «منطقالطیر» عطار باشد. در آنجا، شیخی محترم و وزین کسی را به خواب میبیند و عاشق میشود، به روم میرود و به دختر ترسایی دل میدهد. این عشق نهایتاً شیخ باوقار با اعتبار را خوار و ذلیل و حقیر میکند و پیروان و مریدانش از حال رقتبار او بسیار اندوهناک میشوند. سرانجام به دعای یکی از یاران، شیخ از این بیماری و ابتلا نجات پیدا میکند و دختر ترسا هم میمیرد.
در این داستان تجربه عاشقانه شیخ سالخورده تجربهای ننگآور، نوعی ابتلا، بیماری و جنون تلقی میشود و به سرانجام نمیرسد و یکی از طرفین رابطه بهنحوی رقتبار از دنیا میرود. شیخ عطار میخواهد از این داستان استفاده معنوی بکند و بگوید عشق این دختر ترسا خودیها و خودبینیهای این مردِ طریق را از او زدود و امکان ارتقا در مراتب معنوی را برای او فراهم آورد، ولی تصویر تلخ این عشق پیرانهسرانه بسیار رقتانگیز است.
عناصری که عطار در توصیف این روابط عاشقانه آورده است این عشق را بسیار غریب، سطحی، خاماندیشانه و سادهلوحانه مینماید. پیرمردی در کشوری غریب واله و شیدای دختری جوان شده که تمام آنچه از او میداند همان چهره زیبایی است که برای لحظهای از پس برقع بیرون افتاده. انگار نوجوان خام بیتجربهای که کرشمهای دل او را میبرد و زندگی او را ویران میکند. توصیفات عطار از این دختر ترسا بسیار عجیب و سطحی است و مطلقاً از اینکه این دختر صاحبجمال واجد چه ویژگی یا چه شکلی بوده توصیفی به دست نمیدهد یا از موقعیت و رابطه این دو هیچچیز مشتپرکن دندانگیری نیست. توصیفات زیبایی این دختر رمانتیک، آرمانی و بیمحتوا است.
حداکثر میفهمیم که چشمهای قشنگ و ابروهای کمانی داشته است. به یک معنا این توصیفات هیچ اطلاعی از انسانیت این دختر، عادات، اندیشهها و حتی شکل فیزیک او نمیدهد و مخاطب را در لفاظیهای مطنطن پر طمطراق غرق میکند، بدون اینکه محتوایی دستگیرش شود. این داستان با این وضع ویژه محل الهام بوده است و بسیاری از شعرا و عارفان ما در آن نکتهها میدیدهاند. حافظ احتمالاً در اشاره به همین داستان است که میگوید «پیرانهسرم عشق جوانی به سر افتاد/ وان راز که در دل بنهفتم به در افتاد…» اینجا هم وقتی سخن از عشقپیران میشود، کار به خون و خونریزی و بلا و مصیبت منتهی میشود. بعضی این «پیرانهسرم عشق جوانی به سر افتاد» را اینطور تعبیر میکنند که عشق فردی جوان به سر پیری افتاده است، اما من بر این باورم که اینجا اشاره به نوع عشقی است که جوانان تجربه میکنند.
بنابراین، گویی در نزد حافظ هم عشقهای پیرانهسرانه با تجربهای تلخ و ناگوار توأم است و نوعی شرمساری در دل آن نهفته است. در مورد زنان سالخورده مسئله تشدید میشود. گویی زنان حق و قابلیت عشقورزی ندارند، خصوصاً وقتی سالخورده میشوند. یکی از زشتترین و بدآموزترین داستانهای «مثنوی» مولوی داستانی از دفتر دوم آن است که نگاه زشت و منفی و غیراخلاقی ما را به زنان سالخورده نشان میدهد و آن داستان مرد جوانی است که مادر خود را به قتل میرساند و چون از او علت این کار زشت را میپرسند، میگوید این خاک عیبپوش اوست و برای آنکه دستم به خون مردان معشوق او آلوده نشود، چاقو بر حلق او کشیدم.
البته مولانا در اینجا مادر را نمادی از نفس گرفته است، اما تصور حاضر در این شعر قابلتوجه و نشان از ننگین انگاشتن ارتباط زنی سالمند یا میانسال با معشوق یا انبازی جنسی است. چندان ننگین که از چشم مردی مثل مولانا به قتل رساندن این مادر به دست فرزند امری کاملاً قابلفهم و موجه بوده است و گویی نوعی ظرافت هوشمندانه در این داستان نفهته است. حال آنکه آنچه ما در این داستان میبینیم چیزی نیست جز نوعی قساوت اخلاقی و دخالت در امور زنی سالخورده.
سوای از مسئلهبرانگیزی روابط جنسی در فرهنگ عمومی گذشته ما، اینکه زنی میانسال یا سالخورده شرکای جنسی داشته باشد، فاجعهآمیز تلقی میشده است. بنابراین، دو نکته در اینجا قابلتوجه است، گویی عشق پیرانهسرانه، عشق در دوران پیری به خصوص در مورد زنان، در فرهنگ و ادبیات گذشته ما با نوعی شرمساری همراه بوده است. این ایده که زنان میل جنسی دارند و میتوانند و حق دارند وارد روابط جنسی و رمانتیک بشوند، قابلهضم نبود. در این داستان مولانا انگار این زن جز مادر بودن شأن دیگری ندارد، نه در جایگاه انسان و نه در مقام زن. همچنین، مادر در مناسبات جنسی امری مشمئزکننده است.
انتهای پیام/*