یادی از مسافر کربلا ، پیراهن یوسف شهیدمحمد علی پور اصطهباناتی

یادی از مسافر کربلا ، پیراهن یوسف شهید محمد علی پور اصطهباناتی

یادی از مسافر کربلا ، پیراهن یوسف شهید محمد علی پور اصطهباناتی

به گزارش خبرنگار پایگاه خبری احوال نیوز :

همین اواخر ماه مبارک رمضانِ امسال بود که با فرزندانِ مادر شهید محمد علی پور، افطار را همسفره بودیم.!

-مادر شهید را از نزدیک میشناسم هم شهری و هم محله بودن، قدمت رفاقتش با مرحومه مادر و مهمتر از همه قرابت فامیلی، دلایلی است که بارها ایشان را از نزدیک زیارت کرده ،از سرچشمه ی لطف ، محبت ، مهربانی و صفای وجودشان بهره ها بُرده ام-

در شب مِهمانی ماه خدا برای اولین بار طی سالهایِ گذشته در دورهمی با فرزندان آن بزرگوار از نعمتِ زیارتِ مادرِ شهید بی بهره بودیم.!

جویای حال ایشان شدم که فرموند: به دلیل مشکلات جسمی موفق به حضور در ضیافت افطار نشده اند.!

صحبت از مادرشان شد و بستگانِ شهید رؤیاها ی مداوم آن روزهای مادر از حضورِ
محمدِ شهیدش در منزل و کنار مادر را مطرح کردند.!

آنها می گفتند این روزها مادر مرتبا میگوید بلند شوید و از میهمانان عزیز

سردار باکری و همت
و سرداران سپاه

که به اتفاق محمدم برای عیادتم آمده اند پذیرائی کنید؛
و در انجام این کار اصرار می ورزد.!!

آنها از پاکی روح مادر گفتند،

و منِ کوته فکرِ دنیا زده ىِ مبتلاىِ فراق ندیده،
در ذهن بَد اَندیشم آمد،

که: پیری است و مریضی و هزار درد بی درمان.!!

وَلَمَّا فَصَلَتِ الْعِیرُ قَالَ أَبُوهُمْ إِنِّی لَأَجِدُ رِیحَ یُوسُفَ لَوْلَا أَنْ تُفَنِّدُونِ.!

و چون کاروان رهسپار شد پدرشان گفت اگر مرا به کَم ‏خِردى نسبت ندهید بوى یوسف را مى ‏شنوم.!

فَلَمَّا أَنْ جَاءَ الْبَشِیرُ أَلْقَاهُ عَلَى وَجْهِهِ فَارْتَدَّ بَصِیرًا قَالَ أَلَمْ أَقُلْ لَکُمْ إِنِّی أَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ مَا لَا تَعْلَمُونَ.!؟

پس چون مژده‏ رسان آمد آن [پیراهن] را بر چهره او انداخت پس بینا گردید و گفت آیا به شما نگفتم که بی ‏شک من از [عنایت] خدا چیزهایى مى‏ دانم که شما نمیدانید.!؟*

….وَ اِی مادر شهید.

تو در این سالهایِ دلتنگی و دوری و فصلهایِ بی آغوشی؛
غمِ فراق و درد هجران را درآغوشِ بادِ کدامین فصل می ریختی.!؟
داغِ
نبودن هائی که هیچ بودنی جبرانش نمیکند
را کدامین مَرهَم می نَهادی.!؟

که امروز دفتر سی و چهار سال چشم انتظاری را با به آغوش کشیدن فرزند شهیدت و برآورده شدن محال ترین آرزویت بستی.!؟

تو سالها امیدوار به لحظه ی وصال ماندی و امروز مُزدِ همه ی صبوری هایت را گرفتی.!

امروز مویه های جانسوز و غریبانه مادر
رنگ و بوی تازه ای داشت؛
چشمی اشکبار و قلبی بی تاب.!

امروز لحظه ی شیرین وصال بود،

وصال جان با جانان، دل با دلبر و عاشق با معشوق.!

ملائک آسمان را بگو
که سالها غربتِ محمد را تا سرمنزلت مُشایعت کنند،
تا لَختی در دامانِ پُرمِهرت بیاساید؛

و آرامش ابدی را از آغوش مهربانت با خود به آسمانها ببرد.!!

شبِ فَراق کِه داند کِه تا سَحر چند است!؟

مگر کسی که به زندان عشق دَربَند است!

گرفتم از غم دل راه بوستان گیرم!

کدام سَرو به بالای دوست مانند است!؟

پیام من که رساند به یار مِهرگُسَل!؟

که بَرشِکَستی و ما را هنوز پِیوند است!؟

قسم به جان تو گفتن طریق عِزَّت نیست!

به خاک پای تو وان هم عظیم سوگند است!

که با شکستن پیمان و برگرفتن دل…

هنوز دیده به دیدارت آرزومند است!

بیا که بر سر کویَت بساط چهرهٔ ماست!

به جای خاک که در زیر پایت افکنده‌ست!

خیال روی تو بیخ امید بِنشانده‌ست!

بلای عشق تو بنیاد صبر برکَنده‌ست!

عَجب در آن که تو مجموع و گر قیاس کنی!

به زیر هر خَم مویت دلی پراکند است!

اگر برهنه نباشی که شخص بنمایی!

گُمان برند که پیراهنت گُل آکند است!

زِ دست رفته نه تنها منم در این سودا

چه دستها که زِ دست تو بر خداوند است!

فَراق یار که پیش تو کاه برگی نیست!

بیا و بر دل من بین که کوه اَلوند است!

زِ ضعف طاقت آهم نماند و ترسم خلق…

گمان برند که سعدی زدوست خُرسند است!!!

  • یوسف آیات ۹۴ و ۹۶

سید رضا جمالى
شیراز
سوم خرداد ماه
یکهزار وچهارصد و یک هجری شمسی
سالروز آزادی خرمشهر.!

و مصادف با بازگشت عارفانه و ملکوتی، شهید عزیز محمد علیپور اصطهباناتی

مهدی جمشیدی

انتهای پیام/*

نظرات

نظرتان را با ما به اشتراک بگذارید!

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *