نگارش خاطرات آقا حمید از فتنه سال ۱۳۸۸/ قسمت هفتم

نگارش خاطرات آقا حمید از فتنه سال ۱۳۸۸/ قسمت هفتم

به گزارش خبرنگار پایگاه خبری احوال نیوز :

تو خیابان کاخ دیگه وسعت درگیری نداشتیم با تعدادی از نیروهای موتوری که تو کاخ درگیر بودن اومدم بطرف چهاراه نظر. یک گروهان از نیروها را همانجا مستقر کرده بودم. بچه های درگیر در خیابان کاخ را هم سر چهارراه مستقر کردم . مسئولین نیروهای نفوذیمون (میرزا ، مقداد و سعید) با موتور رسیدند به من. ازشون گزارش وضعیت مناطق بحرانی را خواستم : وضعیت کوچه شرکت نفت را به شدت بحرانی توصیف کردند. مقداد می گفت ارازل حتی شیشه های خانه ها را می شکنند. گزارش دستگیری هاشونا خواستم. تعداد دستگیریشون بالای پنجاه نفر شده بود. میرزا از تو جیبش یک لیست در آورد. اسامی دستگیر شده ها را که تحویل داده را هم نوشته بود. یک دفعه متوجه شدم که هر سه تاشون باطوم دستشونه . با ناراحتی گفتم اینا چیه دستتون . میزا به شوخی گفت ما هم دل داریم آقا حمید. منم با ناراحتی بهش گفتم اگه برا دلتون اومدید ول کنید برید. شما وظیفتون چیز دیگری است . اگر به وظیفتون خوب عمل کنید از هزارتا باطوم دست گرفتن هم ارزشش بیشتره . این برخورد من لازم بود؛ چون اصلا من می خواستم این بچه ها ضدانقلاب و عوامل اصلی اغتشاش را شناسایی کنند و در واقع نگذاریم مردم عادی از این موضوعات آسیب ببینند . البته خدارا شکر تقریبا به هدفم هم رسیده بودم. پس باید این برخورد می شد که این بچه ها راه را به خطا نمی رفتند.


بعد به هر سه تاشون گفتم برید باطومها رابدید به بچه های عملیات تیممون و خودتون برید نیروهاتون را جمع کنید و به وظیفه تون که شناسایی عوامل اصلیه اغتشاشه عمل کنید. خودم هم برای اینکه به صورت میدانی وضعیت کوچه شرکت نفت را بررسی کنم ؛ با یکی از بچه ها به نام مهدی با موتور رفتم به طرف آن کوچه . از فرماندهان گروهان هایمان خواستم با نیروهایشان در چهارراه بمانند و به محض رسید دستورم به طرف کوچه شرکت نفت حرکت کنند. با مهدی وارد کوچه شرکت نفت شدیم یک تجمع بالای صد نفر اواسط کوچه بود و شعار میدادند. به محض دیدن ما شروع کردن به سنگ پرت کردن ؛ فوری از موتور پیاده شدم و به مهدی گفتم ؛ تو برو گروهان محمد را بیاور بقیه را بگو همان جا بمانند. مهدی گفت من شما را تنها نمی گذارم. بهش گفتم تو نگران من نباش برو کاری که بهت گفتم را فوری بکن. شاید باید من هم با مهدی می رفتم و با نیروها برمی گشتم. من ماندم و جمعیتی که روبرویم توی کوچه بود‌ و حالا تعدادیشون داشتن به سرعت به من نزدیک میشدند. فحاشی های ناموسی می کردند و بهم می گفتن اگه جرات داری وایسا. (منم که کله شق) محکم ایستاده بودم و گاهی سنگ هایی که به طرفم پرت می شد را برمی داشتم و برای اینکه سرعت نزدیک شدنشان را بهم کمک کند به طرفشون پرت می کردم.
حدود ۲۰ نفریشون دیگه رسیده بودن بهم و یک حلقه دورم زدند. کسی جرات نزدیک شدن به من را نداشت . فقط فحاشی می کردند. و در یک لحظه شروع کردند از همه طرف بهم سنگ زدن . برای اینکه کمتر آسیب ببینم و سنگ و آجر بخورم رفتم کنار دیوار؛ جایی که یک تیر برق بود. ولی از طرف راستم و سینه ام مورد اثابت شدید بودم. تنها کاری که می توانستم بکنم این بود که با دو دستم روی صورت و سرم را بگیرم. یک دفعه همین طور که سنگ می خوردم و درد شدید می کشیدم ؛ بیاد مظلومیت آقایم اباعبدالله افتادم ؛ آنجایی که با هر وسیله ای مولایم حسین علیه السلام را می زدند. آنهایی که هیچ نداشتن با سنگ میزدند.


کم کم احساس می کردم که کارم تمام است. یک دفعه صدای موتور بچه ها از سر کوچه شنیدم. به محض رسیدن بچه ها همشون به طرف آخر کوچه فرار کردند. تعدادی شون هم از دیوار مدرسه و شرکت نفت بالا رفتن و رفتن داخل آنها؛ از بس سنگ خورده بودم بشدت ضعف گرفته بودم. و هر لحظه امکان زمین خوردنم بود. از ساق پا ، کمر ، سینه و کتفم احساس خیسی و جاری شدن خون می کردم. ولی اصلا نمی شد حتی یک لحظه به زمین بنشینم چون اول روحیه نیروهایم را می پوکوندم و دوم اینکه ضدانقلاب منتظر بود که نتیجه کارش را ببیند. باید داغ اینکه تونستن از پا درم بیارند را به دلشون می گذاشتم.

ادامه دارد…

نظرات

نظرتان را با ما به اشتراک بگذارید!

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *