نگارش خاطرات آقا حمید از فتنه سال ۱۳۸۸/ قسمت پنجم

نگارش خاطرات آقا حمید از فتنه سال ۱۳۸۸/ قسمت پنجم

به گزارش خبرنگار پایگاه خبری احوال نیوز :

وقتی به چهارراه بیمارستان شریعتی رسیدیم وضعیت بسیار غیر عادی بود. جمعیت بسیار زیادی داخل پیاده روهای دو طرف و بلوار و حتی در قسمتی از داخل خیابان ایستاده بودند. ولی من بی توجه به جمعیت جلو می‌رفتم از خیابان کاخ سعادت آباد که رد شدیم موتور های سوخته نیروی انتظامی را جلویم دیدم و جمعیت از دو طرف شروع به سنگ و حتی کوکتل انداختن به طرفمان کردند؛
صد متر به چهار نظر راه مانده دیگه نمی شد جلو بریم . از موتور پریدم پایین و با اولین گروه جمعیت که بشدت باران آجر و بلوک سیمانی پر می کردند روبرو شدیم . بدلیل شدت سنگ باران تعدادی از بچه هایمان موتور های شان را انداختند و به عقب رفتند. تعدادی هم با موتورهایشان تا سر خیابان کاخ عقب نشینی کردند. فقط من ماندم وسط بلوار؛ تنها. که در همین حین تعدادی که صورتهای خود را پوشانده بودند از داخل جمعیت خارج شدند و موتورهای بچه‌هایم را آوردند و مثل کوه روی هم ریختند در چند متری من. و درب باک بنزین همه را با پیچ گوشتی باز می‌کردند. بلافاصله یکی شون که صورتش را با یک پارچه سبز بسته بود یک عدد کوکتل انداخت روی موتورها. در یک لحظه آتش و دود در کنار من از موتورها رفت بالا.


همین طور که در کنار آتش موتورهای بچه ها به تنهایی ایستاده بودم و با خشم به جمعیت نگاه میکردم ؛جمعیت به شدت به طرفم سنگ می انداخت و شعار می‌دادند . مرگ بر بسیجی ولی هیچ کس ظاهرا جرات نمی کرد به طرفم بیاید. احساسم این بود من را شناخته اند. در همین لحظه یکی از بسیجیان به نام حسین با موتورش آمد؛ و داد زد و گفت : آقا حمید بیا بالا تا بریم عقب اینجا دیگه نمیشه بمونی. لازم بود که خودم را از وسط آن جمعیت بکشم عقب. پیش بچه ها و باید تصمیم جدیدی می گرفتم. دو قدم برداشتم و رفتم به طرف موتور حسین ؛ جمعیت شروع کرد به شعاره (فرار کرد فرار کرد). و شروع کردند به هو کردنم؛ خیلی زورم اومد. ایستادم و دوباره برگشتم به طرف جمعیت برگشتم. با این کارم احساس کردم کل جمعیت چند ثانیه ای سکوت کرد.
دوباره حسین داد زد و با حرص گفت: آقاحمید اینجا دیگه نمیشه ایستاد. بنده خدا واقعا خودش را برای من به خطر انداخته بود. دوباره رفتم به طرف موتور و این بار سوار موتور شدم باز هوووو کردند و گفتند فرار کرد. وقتی موتور حرکت کرد یک آجر محکم خورد تو کمرم ولی به روی خودم نیاوردم. حسین حرکت کرد چند متری پیش رفته بودیم یه دفعه صدای تعدادی زیادی موتور از پشت سرم شنیدم ؛ نیروهایی که قرار بود از پشت بزنند رسیده بودند. همین طور که موتور در حال حرکت بود از موتور پریدم پایین. از بس داد زده بودم صدام در نمی آمد. رفتم پیش حسین و با صدایی که از حلقم در میومد تو گوشش گفتم:


گروهان محمد و بقیه نیروها دم خیابان کاخ اند برو بیارشون. بگو آقا حمید گفته همه باید بیایند. حسین رفت و ۴۰ الی ۵۰ موتوری را آورد. من شروع کردم زدن به جمعیت چون از عقب هم بچه ها زده بودند به جمعیت . کل جمعیت یک دفعه از هم پاشید هر کس از یک طرف فرار می کرد. ظرف ۱۰ دقیقه چهارراه خلوت شد. جمعیت پراکنده شده بود توی خیابان‌های کاخ و کوچه شرکت نفت. نیروهام که پراکنده شده بودند را دوباره جمع کردم. باید خیابان های اطراف هم پاکسازی می کردیم.

ادامه دارد …

نظرات

نظرتان را با ما به اشتراک بگذارید!

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *