نگارش خاطرات آقا حمید از فتنه سال ۱۳۸۸/ قسمت ششم

نگارش خاطرات آقا حمید از فتنه سال ۱۳۸۸/ قسمت ششم

به گزارش خبرنگار پایگاه خبری احوال نیوز :

با اقدامی که توی چهارراه نظر کردیم؛ جمعیت پراکنده شد و هسته های اصلی اغتشاش گر به خیابان های فرعی مانند کاخ سعادت آباد و شرکت نفت گریختند. ۱۵ تا از موتورهای بچه هامونا آتیش زدند. موتورهای آتش گرفته (جواد م)و(میثم و)و(علی ک) را یادمه؛ بقیه را اسامی شون را فراموش کردم. هفت نفر از بچه ها مون به شدت زخمی شدن و منتقل شون کردیم بیمارستان شریعتی. ولی بچه های نفوذیمون تونسته بودن حدود ۲۵ نفر از لیدرهای اصلی ضدانقلاب را در حین درگیری شناسائی و دستگیر کنند. تعدادی شون همونایی بودن که موتورای بچه هامون را جلوی چشم من آتش زدند. بهم گزارش دادن که یک ماشین را وسط خیابان کاخ آتش زدند و برآورد جمعیتی خیابان کاخ را بالای ۸۰۰ نفر بهم گزارش کردند. لازم بود هر چه سریع تر با بچه ها می رفتیم به طرف خیایان کاخ. دلیل اینکه باید خیابانهای اطراف هم پاکسازی می شد این بود که جمعیت مذکور استعداد برگشت به طرف چهار راه نظر را داشت. ضمن اینکه پس از پاشیده شدن جمعیت چهارراه نظر تقریبا یک نوع غربالی بین مردم عادی و ضدانقلاب خود بخود انجام و مردم عادی تقریبا از صحنه خارج شده بودند. پس از این زمان به بعد ما فقط با ضدانقلاب طرف بودیم. همه نیروهایم را جمع کردم و رفتیم بطرف خیابان کاخ سعادت آباد. وسط خیابان یک ماشین شخصی را آتش زده بودند و تعداد زیادی داشتند شعار می‌دادند. خودم جلو راه افتادم و به سرعت زدم به جمعیتی که همه صورت هایشان را پوشانده بودند و مسلح به چوب و چماق و سلاح سرد بودند. جمعیتی که حدود ۸۰۰ نفر بود؛ از سرعت عمل ما وحشت کرده و شروع کردند به فرار کردن.


لازم به ذکر است که نیروهایی که از ما وارد خیابان کاخ شدند حدود ۱۰۰ نفر و شاید هم کمتر بودند و جمعیت ضد انقلابی که بعد از درگیری چهار راه نظر ؛ الان دیگه تصفه شده بودن و در تجمع خیابان کاخ حضور داشتند حدود از ۸۰۰ نفر؛ یعنی تقریبا ده به یک ؛ یعنی مصداق همان آیه قران که مومنان حاضر در جنگ بدر را با اینکه تعدادشان کم است ولی بشارت فتح و پیروزی می دهد. همین طور که جمعیت را دنبال می کردیم متوجه یک ساختمان نیمه ساز شدیم؛ که از بالای آن ساختمان ۴ طبقه نیمه کاره داشتن کوکتل و سنگ به طرف خیابان پرت می کردند. بچه ها ازمن دستور خواستن که چه کنیم ؛بهشون گفتم ساختمان نیمه کاره است و درب و دیوار نداره برید بالا با احتیاط بیاریدشون پایین . تذکر دادم مواظب باشید از طبقات کسی پرت نشود پایین. از دور داشتم نگاه می کردم ؛یک دفعه دیدم یک نفر از طبقه سوم پرت شد پایین ؛گفتم: یا خدا و دویدم به طرف ساختمان وقتی رسیدم روی آجرهای پایین ساختمان دیدم ؛ یکی از نیروهای بسیجیم به نام مهدی داره لباس های خاکیش را می تکاند. بهش گفتم مهدی اینکه از طبقه سوم پرت شد پایین کی بود؟ همینطور که لباسهایش را می تکاند گفت: خودم بودم. باور نکردم اومدم و پشت تل آجرها رو نگاه کردم؛ واقعا کسی به غیر از مهدی آنجا نبود. دوباره بهش گفتم: مهدی شوخی نکن ؛ اونیکه از آن بالا افتاد کی بود؟ دوباره گفت آقاحمید من بودم . با ناباوری بهش گفتم: چیزیت نشد ؟گفت: یکم بدنم کوفته شده . من هم خنده ام گرفته بود هم خوشحال بودم نمی دانستم چی بگویم واقعا. بچه هایی که بالای ساختمان بودن ۴ نفر را با دو تا صندوق پر از کوکتل آوردن پایین گفتم تحویل شون بدید ببریدشون عقب . با موتور یکی از بچه ها به نام سیدعماد به طرف آخر خیابان سعادت آباد رفتم . راننده موتور عماد بود. وقتی به آخر سعادت آباد یعنی روبروی مسجد حجت اکبر رسیدیم؛ یک جمعیت صد نفری از همین اراذلی که توی خیابان کاخ بود؛ فرار کرده بودند و رفته بودن آن طرف خیابان روبروی مسجد و شعار می‌دادند.


برای اینکه روحیه جمعیت ضد انقلابی که آنطرف خیابان ایستاده بودن و سنگ پرت می کردند و شعار می دادن را بپکونیم ؛ رفتم وسط خیابان و جلوی روشون با فاصله ۱۰ الی ۱۵ متر ایستادم و با لبخند نگاهشون کردم . باران سنگ می آمد ولی من بی‌توجه بودم یک دفعه یک شیئ روشن و نورانی به سرعت آمد به طرفم ؛ داشت میومد طرف سر و صورتم؛ که یک قدم رفتم عقب؛ و از روش استپ سینه استفاده کردم؛ محکم خورد به سینم و افتاد روی آسفالت جلوی پام و یک دفعه منفجر شد و آتیش بزرگی جلوم رفت بالا. همه جمعیتی که جلوم ایستاده بودند به سرعت فرار کردند. در یک لحظه انگار همشون آب شدن رفتن توی زمین ؛ چون فکر کرده بودند که من آتش گرفتم . حتی سید هم به طرفم دوید و گفت آقا حمید سالمی؟ منم خندیدم و گفتم؛ نگران نباش من تا این نامردا را سر جاشون نشونم چیزی نمیشه.

نظرات

نظرتان را با ما به اشتراک بگذارید!

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *