نگارش خاطرات آقا حمید از فتنه سال ۱۳۸۸/ قسمت چهارم

نگارش خاطرات آقا حمید از فتنه سال ۱۳۸۸/ قسمت چهارم

به گزارش خبرنگار پایگاه خبری احوال نیوز :

از نوشته های یکی از فرماندهان بسیجی که در این وقایع با نیروهایش حضور میدانی داشته استخراج شده و تماماً واقعی است./ قسمت چهارم

ظهر ۲۵ خرداد سال ۱۳۸۸ ؛ با فرمانده مافوقم تماس گرفتم ؛ ایشان فرمودند امروز با توجه به بیانیه موسوی باید آماده باش کامل باشید. من هم گفتم چشم . و بعد عنوان کردم با توجه به طیف ارازل و اوباش و ضد انقلابی که دیشب توی کوچه باهاشون درگیر شدیم دستورتون در خصوص سلاح چیست ؟ ایشان دوباره فرمودند اصلاً و ابدا. هیچ کس حتی خودتون حق آوردن سلاح را ندارید. بنده باز گفتم چشم . پس از آن نماز ظهرم را خواندم و رفتم نشستم سرسفره سربازان بهشون گفتم: امروز من مهمان تونم و اونا ظاهراً خیلی خوشحال شدند. بعد ناهارچند تا نوجوان سیزده چهارده ساله بسیجی آمدند درب حوزه گفته بودند آقا حمید را می‌خواهیم ببینیم ؛گفتم بیان داخل؛ همه شون درخواست داشتند با نیروهای عملیاتیمون امشب همراه بشن ولی من قبول نکردم. خیلی اصرار داشتند ولی توجیه شون کردم و اونا هم با ناراحتی رفتن. ساعت نزدیک ۱۴ بود که تعداد ۵۰ یا ۶۰ نفر نیروهایی که برای نفوذ در جمعیت دستور جمع کردنشون را داده بودم توی حیاط حوزه جمع شدند؛ رفتم باهاشون صحبت کردم و همشون را توجیه کردم ؛بهشون گفتم از همین الان به صورت تیم های سه نفره حرکت کنید به طرف چهارباغ بالا. ازشون خواستم که شما کارتون شناسایی و دستگیری عوامل اصلی ضدانقلاب نفوذ کرده در جمعیت مردم معترض است ؛ یقین داشتم اگر این بچه ها کارشون را خوب انجام بدهند مردم عادی حاضر در اجتماع کمتر آسیب می بینند.


از مسئولین نیروهای نفوذیمون(میرزا و…) خواستم همه را در تیم های سه نفره حرکت داده و وارد جمعیت کنند. خبر از شکل گیری تجمع بزرگ در چهارراه نظر بهم دادن ؛ کم کم نیروهای گردان هم با موتورهایشان آمدند. ساعت حدود ۱۵ بود که از طرف فرمانده مافوقم اعلام شد فوری با نیروها به طرف فلکه دروازه شیراز بیایید. خبر تجمع بالای ۱۰ الی ۲۰ هزار نفری را در چهار راه نظر داشتم. حدوداً صد موتور با ۲۰۰ نفر از نیروهای بسیجی آماده شدند. دستور تجهیزشون به باطوم و کلاهخود را دادم ؛ و تاکید کردم همه باید کلاهخود داشته باشند. ولی خودم کلاهخود سرم نذاشتم . احساس کردم با این کار به نیروهایم دل وجرات بیشتری میدهم.
توی حیاط حوزه همه نیروها گردان را جمع کردم؛ و برایشان صحبت کردم ؛صحبت هایم در آن جمع حال و هوای عجیبی داشت . بهشون از تکلیفی که شهدا به گردن ما انداختند گفتم ؛ بهشون از اینکه اگر کوچکترین ضربه به نظام بخورد باید جوابگوی خون شهدا باشیم و قطعاً در قیامت سرافکنده خواهیم شد گفتم. همینطور که صحبت می‌کردم بغض گلویم را گرفت و شروع به گریه کردن کردم . همه جمع گریه می کردند؛ دیگه نتونستم ادامه بدم و به فرماندهان گروهانها دستور حرکت به ستون یک را دادم. تا فلکه درواز شیراز حدود ۱۰ دقیقه فاصله بود. به محض این که رسیدیم به فلکه دروازه شیراز بیشتر نیروهای بسیجی و نیروهای انتظامی از یگانهای دیگر آنجا دیده می شدند. فرماندهان یگان ها و حوزهای نیروی انتظامی و بسیج درب کیسوک نیروانتظامی جمع بودند.
تعداد زیادی از نیروهای یگان ویژه( یک گردان) کنار دیوار استخر انقلاب توی پیاده رو به صورتی که معلوم بود به شدت ضربه خوردند و وضعیت مناسبی نداشتند به صورت نامنظم نشسته یا خوابیده بودند. چند تا از فرماندهان هم عرض خودم را دیدم؛ آمدن پیش من همه شون می نالیدند و عنوان می‌کردند که وضعیت بسیار بد است . بین آنها فقط من و نیروهایم لباس نظامی پوشیده بودیم ؛ بقیه مجموعه‌های همعرض بسیجیمون با لباس شخصی آمده بودند. به چند فرمانده هم عرضم گفتم چرا ایستاده‌ایم؟ بیایید من و نیروهایم چون لباس و تجهیزاتمان کامل است جلو حرکت می کنیم و شما پشت سر ما بیایید تا جمعیت را متفرق کنیم . متاسفانه همه شون مخالف این کار بودن و نظرم را رد کردند. ازشون خیلی دلگیر و ناراحت شدم. یکیشون بهم گفت آقا حمید دو تا گردان از یگان ویژه همین الان رفتند و با این وضعیت که کنار پیاده رو می بینی برگشتن حدود ۳۰ موتورشون را هم آتش زدند .من بیشتر ناراحت شدم و گفتم ؛ این چه حرفیه ما باید وظیفه مان را انجام بدیم شما هم اگر نمی آیی من با بچه‌هایم می روم ؛ انشا الله خدا هم کمکمون می کند. تو همین بحث بودیم که معاونت عملیات سپاه اومد پیشم؛
گفت : شما (….) هستید؟ من گفتم بله ؛ گفت به این دوستان که می گویم هیچکدام حاضر به همراهی نیستند. شما حاضرید بیای با نیروهات بریم به طرف چهارراه نظر؟ من گفتم بله بسم الله آماده ام . بعد گفت؛ من ۱۲۰ موتور با حدود ۲۴۰ نفر نیرو دارم شما چند تا داری ؟ منم گفتم: گردان ما صدتا موتور و ۲۰۰ تا نیروی بسیجی هستند. بعد گفت: طرحی برای عملیات داری؟ گفتم بله گفت بگو. گفتم: من با کل نیروهایم از روبه رو می زنیم به جمعیت و شما و نیروهاتون برید خیابان توحید و از خیابان شریعتی ازپشت سر بزنید به جمعیت . به ایشان گفتم : ما حدود صد نفر نیرو هم داخل جمعیت معترض به صورت لباس شخصی داریم. برای شناسایی و دستگیری عوامل اصلی ضدانقلاب ؛ و تفکیک مردم عادی از عوامل ضدانقلاب.
به ایشان(سردار) گفتم فقط چون مسافت شما زیادتر است شما باید چند دقیقه زودتر از ما راه بیفتید . اونم گفت بسم الله و با هم دست دادیم و آنها حرکت کردند. همه نیروهایم را جمع کردم و رفتم روی یک موتور ایستادم و یک توجیه کوتاهیشون کردم. دوباره به فرماندهان هم عرضم گفتم شما هم پشت سر ما با نیروهایتان حرکت کنید. متاسفانه به غیر از یکی از آن عزیزان و نیروهایش(حوزه یک) بقیه راه نیفتادند. خودم جلوی نیروها با موتور حرکت کردم . هر چه جلوتر می رفتیم و به چهارراه نظر نزدیکتر می شدیم جمعیت دوطرف و وسط بلوار زیاد و زیادتر می‌شد.

ادامه دارد …

نظرات

نظرتان را با ما به اشتراک بگذارید!

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *