نگارش خاطرات آقا حمید از فتنه سال ۱۳۸۸ / قسمت سوم

نگارش خاطرات آقا حمید از فتنه سال ۱۳۸۸ / قسمت سوم

به گزارش خبرنگار پایگاه خبری احوال نیوز :

⬅️ قسمت سوم :

صبح زود روز ۲۵ خرداد بود. بعد از رفتن میرزا و ……. و اینکه همه بچه ها را فرستاده بودم دنبال کارهایی که باید برای عصر انجام می شد؛ تنها توی اتاق کارم نشسته بودم ؛که درب اتام باز شد و آقای …. و یکی از دوستان دیگر پایگاهایمان وارد شد.
با خوشحالی پا شدم و سلام وعلیک کردم بهش گفتم مدتیه پیدا نبودید و تو این چند وقت از بچه های پایگاهتون سراغتون را می گرفتم. اونم هم گفت کمی بیمار بودم و مشغله زندگیم زیاد شده ؛ تعارف کردم بشینه ؛ تشکر کرد و ننشست. بهش گفتم بفرمایید من در خدمتم؛ بعد ایشان با صدایی لرزان که احساسم این بود که بدنشم می لرزید؛ بهم گفت که نمی تواند به مسئولیتش ادامه بده ؛من که حس کردم ترسیده؛ بهش گفتم اشکال نداره؛ شما یکی دو هفته صبر کنید تا این وضعیت بحرانی شهر آرامتر بشه و یک تصمیمی در این خصوص بگیرم. ولی بنده خدا دوباره حرفش را تکرار کرد و گفت : همین حالا تصمیم بگیرید !من که از این رفتارش کم کم داشتم ناراحت می شدم بهش گفتم ؛ برادر عزیز؛ من که نمیتونم در این خصوص به صورت رسمی به این فوریت تصمیم بگیرم ؛ شما بروید و خودتان را دیگر مسئول ندانید تا ان شاالله بعدا رسما اعلام شود. بعد سرم را زیر انداختم و به نوشته یک نامه مشغول شدم. پس از دو دقیقه سرم را بالا کردم و دیدم هنوز ایستاده ؛ بهش گفتم فرمایش دیگه ای هم دارید❓ که یک دفعه به گریه افتاد و گفت؛ من خواهش می کنم کل پرونده بسیجم را هم بهم بدید که ببرم❗من که متوجه حالش شدم بهش گفتم باشه حاجی به روی چشم ولی من الان نمی تونم این کار را بکنم ‌؛شما برو و دو سه روز دیگه بیا تا بگم پرونده تونم بدن بهتون. با این حرفای من طرف راضی شد و رفت ولی از لحاظ روحی منو ریخت. همون لحظه از خداوند آخر عاقبت به خیری و شهادت طلب کردم و گفتم خدایا هیچوقت منو به این صورت خار و ذلیل نکن.

خیلی خسته بودم حدود ۵ شب بود که شاید در مجموع ۵ الی ۶ ساعت خوابیده بودم. بدنم به دلیل خستگی به شدت درد میکرد. دوتا قرص بروفن با هم خوردم و رفتم تو آسایشگاه سربازان خوابیدم و به سربازا هم گفتم تا ساعت ۱۱ منو بیدار نکنید (به غیر از موارد خاص). از فکر اون بنده خدا بیرون نمی رفتم که نفهمیدم چه جوری خوابم برد. ساعت ۱۰ بود که یکی از سربازان صدام زدن و گفت؛ یه آقای مسن سال به نام حسن آقا کارتون داره هر چی هم که بهش گفتیم خوابه ، اسرار داره که ببیندتون . گفتم خوب می گفتید بیاد داخل. گفتن؛ هر چی بهش گفتیم نیامد. وقتی رفتم بیرون دیدم حسن آقا یکی از بسیجیان سابق حوزه بسیج قبلی است.
خیلی وقت بود ندیده بودمش ؛ همدیگه را بغل کردیم و روبوسی کردیم. حسن آقا یکی از نیروهای بسیار انقلابی و حزب الهی در حوزه یک بود؛ و در ضمن خودش و خانواده اش بسیار مستضعف و در واقع فقیر بودند؛ تو یک خانه خرابه ۴۰ متری وسط قبرستان های تخت فولاد زندگی می کرد و واقعا به نان شبش محتاج بود. بهش گفتم حسن جان اینجا چه کار می کنی؟ چه عجب یادی از ما کردی ؛حسن آقا هم مثل همیشه قاطع بهم گفت : دیروز تا حالا خیلی سراغ ازت گرفتم . می دونستم این شبهای درگیری و اغتشاش مثل همیشه توی میدانی . منم خندیدم و گفتم : اختیار داری حسن جان ، حالا کاری داری بفرما❓حسن آقا هم دوباره با محکمی گفت : یه امانتی آوردم شب آب بزنی و بدهی به بچه بسیجیان بخورند جگرشون خنک بشه.


بعد هم رفت سر موتورش و یک کلمن آبی رنگ بزرگ را آورد پایین ؛ درب کلمن را باز کرد ۵ کیلو شکر و یک شیشه آبلیمو داخلش بود؛ گفت : حمیدجان اینا را تو همین کلمن شربت کن بده امشب بسیجیات بخورند. می دانستم اگه بگم نه ناراحت می شود. بهش گفتم حسن جان ما شربت بهشون می دهیم میخواهید که این ها را ببری؟ یه دفعه با ناراحتی گفت : اون شربتی که تو بهشون می دی فایده ای نداره از این بده بخورند. من هم فوری گفتم چشم هرچی شما بگویید.

باز گفتم: پس کلمنش را ببر ما کلمن داریم. دوباره با محکمی گفت این کلمن را هم دیروز رفتم عبدالرزاق خریدم که هدیه کنم برا همین کار. اشکم در اومد برا اینکه اشک هایم را نبیند بغلش کردم بهش گفتم: خیلی مردی انگار این مرد با صفا را خداوند فرستاده بود که من موضوع اون بنده خدای قبلی را فراموش کنم. پیشانی و صورت نورانیش را بوسیدم گفتم: دستت درد نکند خیالت راحت شربت هایت را می دهم به بچه های بسیجی بخورند.

ادامه دارد …

نظرات

نظرتان را با ما به اشتراک بگذارید!

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *