اجتماعی استان اصفهان اقتصادی بهداشت تصاویر جنوب چندر رسانه حقوق بشر حوادث دسته‌بندی نشده سیاسی شرق شمال غرب فرهنگ و هنر مرکزی یادداشت/مقاله/گفتگو/مصاحبه

داستان یک روز یک معلم یک وام

داستان یک روز یک معلم یک وام

داستانی تکراری که این بار در پایگاه خبری احوال نیوز  منتشر گردیده است.

معلم که تازه حقوقش را گرفته و همه حقوق خود را  بابت اجاره خانه داده بود و  از حق التدریس ، اضافه کار ، رفاهی و هیچ کوفت و زهر مار دیگری نیز  هم خبر نبود.  با فشار خانه و خانواده، صبح با گردن کج،  راهی اداره شد .

همکاران خود او هم با اینکه از صنف وجنس و طبقه او  بودند،  سلامش را یا  جواب نمی دادند یا از  بالای عینک  زیر لب علیکی  می‌گفتند و رد می شدند .

به قسمت رفاه (به احترام کلمه مقدس رفاه که سالها از قاموس زندگی و  عمر معلم بیچاره خارج شده بود) مراجعه کرد ،در اتاق را  زد .کسی جواب نداد،  در را باز کرد ، یکی از پشت در  گفت : «کجا مرد حسابی!  صبر کن.» و او که همیشه  به این جمله عادت داشت از همه کس این حرف رو شنیده بود ، از بقال محل ،از نانوای محل،  از شهرداری از اداره آب اداره آب از وزیر، از وکیل ، از رییس جمهور و از رییس مجلس و…. پشت در منتظر ماند ، بعد که تازه در باز شدو قصد داشت وارد شود ، همکار اداری محترم گفت : «مگه نمی بینی  به خاطر کرونا میز گذاشتم. از همون جا » گفت:« برای وام اومدم ». گفت : «کد پرسنلی»  و بعد از شنیدن کد پرسنلی ادامه داد:« مرد حسابی تو  که همه وام ها  را گرفتی،  وام ۱۸ درصد بانک ملی ، وام ۱۸ درصدی بانک شهر وام ۱۸  درصدی بانک …  وام صندوق ذخیره ، وام ضروری،  فقط  بانک انتقال خون  مونده  وام بگیری .»

 پس از التماس ها، به نظر می رسد همکارش که وضع معلم رادرک کرده بود،  دلش برایش سوخت گفت:« ما یه قرارداد جدید با بانک … ایرانیان نوشتیم » و بعد با نگاهی که یک مرد کریم در هنگام دادن اعانه در سر چهارراه به یک گدای مستمند می اندازد  به معلم بیچاره  نگاه کرد و برگه ی معرفی را به او داد.

مبلغ وام یکصد میلیون ریال،  از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید ، به سرعت خودش رو به بانک رسانید ساختمان بانک طعنه به کاخ کرملین و سفید می زد.

در عظمت ساختمان  گم شده بود، از  کسی پرسید :«برای تسهیلات چکار کنم»؟ او با اشاره به دستگاه نوبت دهی گفت :  «اونجاست برو شماره بگیر ».  یک شماره برای تسهیلات گرفت آمد به سمت  باجه تسهیلات برود، هنوز نرسیده، مسئول امور وام فریاد زد:« بشین آقا تا نوبتت بشه ».  نگاهی به شماره ا ش کرد. هنوز ۴۰ نفر جلوی  او بودند . دو ساعت معطل شد، عاقبت شماره ا ش را خواندند. شماره ۴۴۱٫

– سلام من معرفی برای وام دارم

– از کجا

– آموزش و پرورش

– خوب داری که داری، برو مدارک زیر را آماده کن. بعد بیا .

– این چه وضعیه  همون موقع می گفتی

– می خواستی بپرسی

– من اومدم بپرسم شما گفتی برو تا صدات کنم

 و بعد بیچاره دست از پا دراز تر از بانک بیرون آمد و به دنبال تهیه مدارک ، فرم کسر اقساط خودش،  فرم کسر اقساط ضامن ، سفته ، کارت ملی ،  فیش حقوقی،  حکم کارگزینی ، صفحه اول و دوم سند ازدواج ، صفحه آخر محل فوت شناسنامه  و …

مدارک را آماده کرد،  دوباره صبح آمد .این دفعه زود آمده بود و نوبت گرفت،   رفت نشست،صدای نوبت خوان بلند شد:« ۴۱۵ ». جلو پیشخوان رفت

  •  ببخشید این هم  معرفی نامه .
  • –          تو که هنوز حساب باز نکردی
  • باید حساب باز کنم ؟

دوباره به نزد  پیشخوان  افتتاح حساب رفت .

  • می خوام  حساب باز کنم
  • –          برو شماره بگیر

و دوباره کنار دستگاه نوبت دهی، با کلی انتظار ،  بالاخره مسئول افتتاح حساب نوبت او را صدا زد.

کارت ملی  و سایر مدارک چک شد و بعد ۵۰ هزار تومان، ته مانده حسابش را که می خواست با آن  تا خانه برود، به کارت جدید ریخت  و حساب باز کرد. برگشت به طرف باجه  تسهیلات،  شماره گذشته بود و او  دوباره فرداباید  بیاید  و دوباره دست از پا دراز تر از بانک خارج شد.

روز سوم صبح ساعت ۸:۳۰ وارد بانک شد . حالا دیگر استاد شده بود برای تسهیلات می خواست  شماره بگیرد. ولی دستگاه برای تسهیلات ، شماره نمی‌داد چهار  پنج بار امتحان کرد . از یک نفر ایراد دستگاه را سوال کرد. گفت:« نوبت تسهیلات تمام شده». از بانک  بیرون آمد.

از ساعت  هفت پشت در بانک منتظر ماند ، تا نگهبان بانک در را باز کرد.به سرعت خود را به دستگاه رساند . او  یک شماره تسهیلات و یک شماره صندوق  و یک  شماره افتتاح حساب گرفت. بالاخره  هرنوع شماره ای می توانست از هر طرف دستگاه که می داد گرفت،دید جلو باجه  تسهیلات کسی نیست به باجه نزدیک شد. مسئول باجه گفت:« آقا شماره  رو نخوندم برو بشین » چند دقیقه ای گذشت.

منظره  خوش و بش  متصدی با مسئول بانک،  سر زدن به دوستانی که تازه می آمدند ، احوال پرسی روزهای گذشته و آینده و  چندتا مشتری دائمی آشنا  بعد هم یک چای  و دوری توی شعبه دوباره مسئول محترم آمد نشست.

با این که  معلم ما  اولین کسی بود که وارد بانک شده بود اما نمیدونم چرا شمارش به جای  ۴۰۰،  شماره تسهیلات از ۴۱۱ شروع شده بود  و کسی به   او گفت بعضی وقتها  چند تا شماره از دستگاه  می گیرند،  برای آشنا ها .

 نوبت ها خوانده شد ۴۰۱ کسی نبود ۴۰۲ و ۴۰۳ تا ۴۱۰  و بالاخره ۴۱۱

جلو باجه رفت

  • حالا بشینم، سلام علیکم
  • مدارک

هرچی که مسئول تسهیلات گفت،، ازشناسنامه اقربا ، از سند ملک و زمین و خانه ای که نداشت و هر چی که داشت گذاشت.

 -پس ضامن

– نوشتید ضامن نمی خواد

-تو اینجا شدی D باید ضامن بیاری

و داستان جدید، روز بعد با التماس به همکارش که تا حالا ۵ بار ضامنش شده بود رو انداخت. مدارک همکار را  گرفت  و به مدارک خودش اضافه کرد همان صبح زود آمد و بالاخره موفق شد  کارهای  ۱۰ میلیون تومان وام  معادل ۱۰۰ میلیون ریال  را انجام دهد . به او گفتند :« خوب تا آخر ماه مبلغش را می ریزیم به حسابت».

  • بیست روز دیگه من الان لازم دارم ، ده روزه دارم می دوم .

 بی فایده بود و باز معلم با گردن کج بیرون آمد. مانده بود از چه کسی قرض بگیرد تا وام را  به حسابش بریزند .

البته شنیده ام ، الان دنبال یک نزول خوار جهود می گردد تا مبلغ وام را از او قرض  گرفته و به حساب بانک اسلامی بریزد و وام را تسویه کند.

 و این داستان ادامه دارد.

یک معلم

انتهای پیام/*

نظرات

نظرتان را با ما به اشتراک بگذارید!

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *