حمید شهیدی راوی دفاع مقدس: به ستون یک به طرف ارتفاعات کانی مانگا راه افتادیم من توی ستون پشت سر شهید علیرضا انوری و استهباناتی بودم

قسمت ششم

حمید شهیدی راوی دفاع مقدس: به ستون یک به طرف ارتفاعات کانی مانگا راه افتادیم من توی ستون پشت سر شهید علیرضا انوری و استهباناتی بودم.

تصویر برادر بسیجی حمید شهیدی یکی از رزمندگان هشت سال دفاع مقدس

صلواتی هدیه می کنیم به شهیدان و رزم آفرینان سلحشور هشت سال دفاع مقدس که امنیت امروزمان مرهون فداکاری دیروز آنهاست
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

حضرت آیت الله خامنه ای : « در روایت دفاع مقدّس باید روح و عظمت پیام این دفاع خودش را نشان بدهد. این دفاع مقدّس در مجموع، یک روح واحد و یک زبان واحد و یک پیام واحدی دارد و آن ، روح ایمان است، روح ایثار است، روح دلدادگی است، روح مجاهدت است، پیام شکست‌ ناپذیریِ یک ملّت است … »

برادر بسیجی حمید شهیدی یکی از رزمندگان هشت سال دفاع مقدس ، یکی از انسان هایی است که تا به حال با همه ی فراز و نشیب های انقلاب هنوز در کنار اهداف انقلاب قوی و استوار ایستاده است . پایگاه خبری احوال نیوز ، در رسالتی که به این عزیزان دارد ، پای گفتارهای شیرین و خودمانی این رزمنده ی عزیز نشستیم تا برای آیندگان این مرز و بوم درس عبرتی و تجربه ای در مقاومت مردم برای کشورمان و برای آیندگان و هشداری برای جوانان ، که آینده سازان این کشور اسلامی هستند باشد.برادر بسیجی حمید شهیدی و رزمنده ی هشت سال دفاع مقدس با بیان شیوا و دلنشین و خودمانی در ارتباط با زمان عملیات والفجر ۴ گفت: کامیون ها پس از ساعتی به محل شروع حرکت گردان به طرف محل عملیات رسید . به ستون یک به طرف ارتفاعات کانی مانگا راه افتادیم من توی ستون پشت سر شهید علیرضا انوری و استهباناتی بودم. نزدیک سه ساعت راهپیمایی کردیم تا به شیار نزدیک میدان مین دشمن رسیدیم . منصور تو گوشم گفت بیا جلو علیرضا کارت داره ، من هم آمدم کنار علیرضا ، سه نفر دیگه کنار علیرضا نشسته بودن ،دوتاشون ازبچه های تخریب بودن که من نشناختمشون و یکیشون از بچه های اطلاعات لشکر، علیرضا آهسته به من گفت با اینها برو برا ی باز کردن معبر ومن دستم را گذاشتم روی چشمم به معنی ، چشم ، علیرضا هم مثل همیشه یه فشار محکم روی شانه ام آورد به معنی رضایت. کوله قرقره ی نوار سفید را به من دادند وتوی شیار پشت مسئول تیم به طرف میدان مین حرکت کردیم . چون دو بار روی همین ارتفاع شبهای قبل عملیات ناموفق انجام شده بود ، عراقیا کاملا هوشیار بودند. دو تا تیربار عراقی بدون وقفه روی این شیار کار می کرد ولحظه ای از شلیک قطع نمی شد .

تصویر برادر بسیجی حمید شهیدی یکی از رزمندگان هشت سال دفاع مقدس

هواپیماهای عراقی منورهای خوشه ایشون را روسر ارتفاع می ریختند و منطقه را دقیقا مثل روز روشن میکرد، آتش توپخانه و خمپاره هم یک لحظه تو شیار قطع نمیشد. رسیدیم پشت سیم های خاردار ابتدای میدان مین ، مسئول تیم سیم چین بزرگی که تو کولش بود را بیرون آورد و راه ورود به میدان رابازکرد وبه من اشاره کرد که با فاصله پشت سرش بروم، دو تیربار چپ و راستمون به صورت ضربدری رو سرمون کارمی کرد وفشنگهای رسامشون بعضا از فاصله چند ثانتی مون می گذشت وبعضا با فاصله خیلی کمی به زمین می خورد ودوباره کمانه می کرد ومی رفت رو به هوا ، مسئول تیم مون که اسمش را تا الآن هم نمی دانم از طرف پهلو خوابیده بود و با یک دست به سرعت درحال سرنیزه زدن به زمین بود وهر دو سه دقیقه ای حدود یک متر جلو می رفت منم روی سینه خوابیده بودم و هر چند ثانتی که او جلو می رفت با حفظ فاصله دو سه متری به صورت سینه خیز خودم را می کشیدم جلو . اولین ردیف مینی که رسیدیم ،فکر کنم مین گوجه ای بود که آن عزیز دل آن را خنثی کرد . توی میدان فکر کنم پنج یا شش ردیف مین والمر بود که مسئول تیم یکی یکی آنها را خنثی کرد .

تصویر برادر بسیجی حمید شهیدی یکی از رزمندگان هشت سال دفاع مقدس

همه مین هائی که تو این میدان بود ضد نفر بود(والمر ، گوجه ای ، سوسکی ، منور و….. ولی بیشترش والمر بود )/کمتر از یک ساعت گذشته بود که رسیده بودیم به آخر میدان . فاصله مون با سنگر تیربار فکر کنم حدود ده متر بود و عراقی ها متوجه حضور ما نشده بودند ،مسئول تیم به من اشاره کرد بروم کنارش من هم رفتم ، به من هم اشاره کرد کوله قرقره را باز کنم و برگردم گردان و نوار سفید بیاورم . اصولا مسئول تیم باید میرفت وگردان را می آورد ، ولی خوب که به دست و بدن آن عزیز دقت کردم دیدم پر خونه . تازه متوجه شده بودم در حین باز کردن معبر تیر خورده تو پهلوش و برا ی همین نمی تواند بره دنبال گردان، من با نگرانی و اینکه نمی دانستم چی میشه به صورت سینه خیز از تو معبر شروع کردم به برگشتن ، وقتی به ابتدای معبر رسیدم به آن نفری که که تامینمون بود اشاره کردم که بمونه تا من برم گردان را بیارم ، نیروهای گردان حدود صد متری باهامون فاصله داشتند . به سرعت رفتم و رسیدم به سر ستون . علیرضا ابتدای ستون بود بهش گفتم روی نوار بیان بطرف بالا، گردان راه افتاد فکر کنم ساعت حدود ۲ نیمه شب بود رسیدیم اول میدان ، علیرضا ومنصور ویکی دیگر از بچه ها رفتن تو معبر من هم با دو سه تا آرپی جی زن رفتم پشت سرشون ، عراقی ها هنوز متوجه ما نشده بودند ولی آتش شون یک لحظه هم قطع نمی شد ، دوتا تیربار هنوز به شدت وبدون وقفه شلیک می کردند. دیگر علیرضا و چندتا دیگه از بچه ها  رسیده بودیم زیر سنگر عراقی ها من هم رسیدم پیش مسئول تیممون که با شجاعت ودلاوری تمام حتی وقتی به شدت زخمی شده بود کار باز کردن معبر را رها نکرده بود. نمی دانم شهید شده بود یا به دلیل خونریزی شدید بیهوش شده بود کمی کنارش دراز کش و تکانش دادم که ببینم حرکتی می کند، ولی هیچ حرکتی نمی کرد . صبر کردم تا عملیات را بچه ها شروع کنند ومن او را ببرم یه جای امن که دیگه تیر و ترکش نخوره وبعد بیایم ببریمش. یکدفعه صدای تکبیر بچه ها بلند شد وفکر کنم ظرف چند ثانیه دوتا تیربار را خفه کردند و من هم بلافاصله بلند شدم و مسئول تیممون را کشیدم وگذاشتمش تو یک گودال وبه سرعت با بقیه بچه های گردان رفتم توی کانال عراقی ها وشروع کردیم به پاکسازی سنگرها وکانال ها از نیروهای دشمن بعثی، یکی یه نارنجک می نداختیم توی سنگرا و بعضی را هم یک رگبار هم می گرفتیم داخل سنگرها.

علیرضا اقتصاد

انتهای پیام/*



دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *