حمید شهیدی: بچه های تخریب چی آن گردان همان روز اول آمدند به دیدار ما ، یکی از تخریب چی ها شهید محسن قندی بود

قسمت پنجم

صلواتی هدیه می کنیم به شهیدان و رزم آفرینان سلحشور هشت سال دفاع مقدس که امنیت امروزمان مرهون فداکاری دیروز آنهاست
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

حضرت آیت الله خامنه ای : « در روایت دفاع مقدّس باید روح و عظمت پیام این دفاع خودش را نشان بدهد. این دفاع مقدّس در مجموع، یک روح واحد و یک زبان واحد و یک پیام واحدی دارد و آن ، روح ایمان است، روح ایثار است، روح دلدادگی است، روح مجاهدت است، پیام شکست‌ ناپذیریِ یک ملّت است … »

برادر بسیجی حمید شهیدی یکی از رزمندگان هشت سال دفاع مقدس ، یکی از انسان هایی است که تا به حال با همه ی فراز و نشیب های انقلاب هنوز در کنار اهداف انقلاب قوی و استوار ایستاده است . پایگاه خبری احوال نیوز ، در رسالتی که به این عزیزان دارد ، پای گفتارهای شیرین و خودمانی این رزمنده ی عزیز نشستیم تا برای آیندگان این مرز و بوم درس عبرتی و تجربه ای در مقاومت مردم برای کشورمان و برای آیندگان و هشداری برای جوانان ، که آینده سازان این کشور اسلامی هستند باشد.برادر بسیجی حمید شهیدی و رزمنده ی هشت سال دفاع مقدس با بیان شیوا و دلنشین و خودمانی در ارتباط با زمان عملیات والفجر ۴ گفت: پس از کشتن گراز تو آن شیار یکی دو روز پایه خنده بچه ها شده بودم ولی در هر صورت اگر برا ی کس دیگری هم اتفاق می افتاد شاید منم کمتر از اونا طرف را دست نمی انداختم ، نا گفته نماند تو این مقر که آمدیم یکی دیگر از گردانهای لشکر هم نزدیک ما مستقر بود. بچه های تخریب چی آن گردان همان روز اول آمدند به دیدار ما ، یکی از تخریب چی ها شهید محسن قندی بود که ما چند سالی بود که رفاقت خیلی نزدیک با هم داشتیم و دفعه آخر که من می خواستم بیام جبهه با اسرار و دست بردن توی شناسنامه ی خومدش آو هم همراهم من آمد. محسن یک سال از من کوچک تر بود و۱۴ سال داشت و تازه سوم راهنمائی را تمام کرده بود و چون شدیدا علاقه به حضور در جبهه را داشت تابستان سال ۶۲ به بهانه تعطیلات تابستان وبا تغییر سال تولدش از ۴۸ به ۴۵ با من راهی جبهه شد، توی شهر ما را به عنوان دوتا  رفیق از هم جدا نشدنی می شناختند وبا موتور یاماهاصدی که محسن داشت هر روز همه برنامه هامون را با هم انجام می دادیم و هر جا می خواستیم با هم می رفتیم ( مسجد ، بسیج ، تفریح ، نمازجمعه و….. ) وقتی او به جبهه آمد، چون من تو واحد تخریب بودم او هم به اسرار آمد واحد تخریب وشروع به آموزش دیدن کرد.

برادر بسیجی حمید شهیدی یکی از رزمندگان هشت سال دفاع مقدس

وقتی که قرار شد ما مامور بشیم تو گردانها با تدبیر مسئولین تخریب من افتادم تو گردان حضرت رسول (صل الله علیه واله) و محسن افتاد تو یه گردان دیگر. بعد از تقریبا یک ماه دوباره هم دیگر را می دیدیم. تو آن یک هفته ای که تا شروع عملیات کانی مانگا مونده بود یه روز محسن می آمد تو گردان ما و یه روز من می رفتم تو گردان آنها. چند روزی که گذشت یک روز فرماندهان گردان برای توجیه منطقه عملیات رفتن و این نشانه یک عملیات جدید بود. چند شبی گذشت ویک روز عصر فرمانده گردان ما (مصطفی نصر) همه را برا توجیه عملیاتی جمع کرد . قرار بود ارتقاعی به نام کانی مانگا که تو چند شب قبل چند گردان از لشکرهای دیگه به اون زده بودن و نتوانسته بودند آنجا را بگیرند باید روی آن عملیات انجام می دادیم. یادمه آقا مصطفی موردی که خیلی بهش تاکید داشت حضور نیروهای ویژه دشمن روی آن ارتفاع بودو همچنین هوشیاری کاملش برای حمله کردن از طرف ما بود. روز بعد من و محسن با هم خداحافظی کردیم وهمدیگر را توی آعوش گرفتیم وخلاصه کلی هم اشک ریختیم. نمی دانم چرا ایندفعه اینقدر من نگران محسن بودم چون یک ماه قبل هم که می خواستیم از هم جدا بشویم همین طوری با هم خداحافظی کردیم ولی اینقدر دلشوره تو من نبود. شاید دلیلش آخرین دیدارمون بود که الی یوم القیامه میشد.

برادر بسیجی حمید شهیدی یکی از رزمندگان هشت سال دفاع مقدس

 در هر صورت با کلی نگرانی وغم جدایی از بهترین رفیقم از هم جدا شدیم. عصر کامیون ها برای انتقال بچه ها به منطقه عملیاتی آمد وهمه سوار قسمت بار کامیون  شدیم .منصوراستهباناتی من را صدا زد” حمید بیا جلو بشین ” من هم با خنده گفتم نمی خواهم و داخل بار می نشینم . منصور خندید و گفت: اخلاصت می ره بالا شهید می شیدا ، و منم با خنده گفتم نترس بادمجان بم آفت نداره ، ولی واقعیت اینه که کمی تو این فکر بودم که شاید اگه برم تو بار بشینم دوست بداری تر می شوم برا خدا و شاید خداوند انتخابم کنه . ولی بعد متوجه شدم اصلا به این چیزها نیست چون خداوند منصور استهباناتی را با آن همه بذله گویی که یه جور می پیچونه و می برد، من را که جلو ی کامیون می نشینم را برا ی شهادت انتخاب می کند. و منی که الان و در حال حاضر با اخلاص شده ام، آیا من را که می روم تو بار کامیون می نشینم که خدا انتخابم کند را تو سرم می زند تا تو منجلاب دنیا بمانم و دست وپا بزنم.

علیرضا اقتصاد

انتهای پیام/*



دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *