نازیلا انصاری پور : نبض زندگی در چشمانی رو به خورشید / دل که می بیند؛ چشم، بهانه است

نازیلا انصاری پور : نبض زندگی در چشمانی رو به خورشید / دل که می بیند؛ چشم، بهانه است

 

 

 

پایگاه خبری احوال نیوز ، تو هم انسانی مثل بقیه انسان ها که حق زندگی، درس خواندن، ازدواج، بچه دار شدن دارند. افقی در چشمانت دیده نمی شود اما افقِ دلِ پاک و صبورت بی انتهاست. در سکون رنگ ها و ندیدن شخصیت ها سرگردانی اما دنیای دیدگان تو زیباترین دنیا است. ما تنها ادعای بینایی می کنیم اما تو بیناترین انسان عصر خود هستی.

عینک دودیِ مشکی به چشم و عصای بلند و سفیدی در دست داری. هنگام راه رفتن عصای سفیدت جلوتر از خودت حرکت می کند و گاهی با صدایی دلنشین و زیر و بم، گاهی با هیجان می گویی: ” اجازه دهید عبور کنم”. چشمانی رو به خورشید

زندگی در سیاهی و ندیدن دنیای رنگارنگ، پاییز هفت رنگ، زمستان برفی، لذت درست کردن یک آدم برفی، بهار و شکوفه هایش، نم نم بارون، خورشید داغ تابستان، چشمک ستارگان آسان نیست.

گاه پدر و مادرت در زمان تولدت متوجه می شوند دریچه چشمانت رو به دنیایی ساکن و تک رنگ است؛ گاهی در سال های بعد به علت حادثه ای تقدیرت اینگونه می شود. ندیدن دنیا با تمام زیبایی هایش برای چشمانت عادت شده اما گاهی آن قدر دقیق از پیرامونت می گویی که کمتر انسان بینایی پیرامونش را این گونه دقیق توصیف

می کند.

گاهی بینا هستی اما نابینایی و گاه در عین نابینا بودن بیناترین انسان عصر، شهر و سرزمینت هستی. ما انسان های بینا، شنوا که با دست هایمان کارهایمان را انجام می دهیم و با جفت پاهایمان راه می رویم گاهی این قدر غرق نعمت هایی که خداوند برای امتحان به ما بخشیده است می شویم که دیگر هیچ چیز جز خودمان را نمی بینیم.

 

 

 

چشم هایی که از آئیینه شفاف ترند

تو در دنیایی زندگی می کنی که شب هایش سیاه و روزهایش سیاه تر است دنیایی که هیچ تنوع رنگ و شخصیتی نیست. تو شاید از پدر، مادر و همسرت چهره ای فرضی در ذهنت اختیار کرده ای و چه افتخاری است که تو آدم ها را زیباتر از چهره واقعی شان می بینی.

تو هیچ گاه نمی توانی در آیینه خودت راببینی و از تمام آیینه ها، شیشه ها گریزانی اما آیینه دلت بی خَش ترین و شفاف ترین آیینه دنیاست؛ انسان ها خوب و بدشان فرقی نمی کند وقتی در آیینه دلت خودشان را نگاه می کنند و حسرت دل پاکت را می خورند.

شاید بزرگترین آرزویت یک لحظه دیدن چهره معصوم دخترت و شیطنت های پسرت باشد اما چاره ای نیست.

تو دست در دست فرزندت در خیابان راه می روی. گاهی خجالت می کشی که به جای آنکه تو تکیه گاه فرزندانت باشی، آن ها پا به پایت راه می روند اگرچه تو بهترین تکیه گاه عالمی برای فرزندانت که از نور وجود و گرمای بودنت چراغ زندگی خود را روشن می کنند.

دلت آرزوی خواندن رمان های عاشقانه را دارد اما عشق درونت را در قلبت متجلی کرده ای و زندگی ات سراسر یک رمان عاشقانه است اگرچه سال هاست خطی برایت اختراع کرده اند و تو می توانی به مدرسه بروی، یادبگیری و بنویسی.

کتاب های خط بریل گران است و همه رمان ها و کتاب های درسی به این خط ترجمه نشده اند و البته حجم و قیمت کتاب هایت هم سنگین است و تو همیشه امیدواری بتوانی روزی به فروشگاه هایی روی که تمام کتاب هایش به زبان تو باشد و تو به خاطر نبودن منابع از رفتن به رشته مورد علاقه ات در دانشگاه محروم نشوی.

یک یا علی برای حل مشکل نابینایان

 

 

 

همیشه امیدواری کتابخانه نابینایان افتتاح شود و تو با افتخار پا بر سنگفرش هایش بگذاری و دیگر از هیچکس نخواهی برایت کتاب های درسی، رمان و شعرت را بخواند اگرچه تکنولوژی این روزها کتاب های صوتی را ایجاد کرده است و تو در دنیای صداها زندگی می کنی.

از صدای قدم ها، غریبه و آشنا را تشخیص می دهی و اگر از تو بپرسند رنگ گل لاله چه رنگ است خواهی گفت گلی که صدای سوز می دهد و گاهی در دامان باد صدایش به گوش می رسد.

تو با صدای نَم نَم باران عاشقانه هایت را می خوانی و بر کوچه می دوی تا صدای باران تنت را تَر کند.

گاهی خیلی بی تفاوت از کنارت عبور می کنیم و شاید هم نگاهی بی تفاوت و از سر غرور به تو اندازیم اگرچه تو هیچ وقت نیاز به ترحم نداری چرا که تو در عین نیاز بی نیازترین انسان کره زمین هستی و می خواهی ثابت کنی معلولیت محدودیت نیست حتی وقتی چشمانت بسته است و به در و دیوار می خوری یا ناگاه به جوی آب میفتی.

تو در جواب خنده های تمسخر آمیز ما در اوج غرور، نگاهی مضطرب، سَر به زیر رَد می شوی و گاهی خود را تنبیه می کنی که دنیا و آنچه در آن است را ترک کنی و به مدرسه و دانشگاه نروی تا زخم زبان ها و خنده های زیرزیرکی آزارت ندهد.

عصای سفیدت شاید همان سحر و جادویی را داردکه با یک حرکت، دنیایی را عوض می کند خوانیم. عصای سفید تو چون پاکی وجودت روشن است و با حرکت به چپ، راست، بالا و پایین به همه نابینایان که می بینند تذکر می دهد و یاد می دهد که از زندگی این روزهایشان، غرور و بی تفاوتی شان به انسان های جامعه و دنیا نگری شان دست بردارند و در دنیای روشن خود بینا شوند.

 

نازیلا انصاری پور

انتهای پیام/*



دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *